سماح به قلم پریسا حصیری
پارت چهارده :
در جایش نیم خیز می شود. متعجب لبه ی پنجره می رود و پرده ی حریر رنگ سفیدش را کنار میزند.
در حیاط کوچکشان که باز می شود با دیدن خانم امیری اَبروهایش از فرط تعجب بالا می پرند.
با عجله از روی تختش پایین می رود و مانتویش را از تن بیرون کشیده به سمت کمدش می رود تا شالی بردارد.
صدای احوال پرسی خانم امیری با زیور می آمد. دم دستی ترین شالش را روی موهایش می اندازد و از اتاق بیرون می رود.
خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

پریسا حصیری | نویسنده رمان
عزیزدلمی شما، به زودی منتظر رمان جدید هم باشید🫠😍
۲ ماه پیشفرشته
0جان دلی بانو جانم❤️... چه عالی😍❤️ بی صبرانه منتظرم😍❤️
۲ ماه پیشNana
0از اون طرفم دختره هی خودشو کوچیک میکنه خوب دختر میبینی محلت نمیده کوتاه بیا
۲ ماه پیش
پریسا حصیری | نویسنده رمان
پارتای جلوتر براتون سوپرایزه واقعا😁😂
۲ ماه پیشNana
0اینقد بدم میاد از خانواده هایی که خودشون برا دختر پسرا میبرن و میدوزن بعدم به زور تنشون میکنن..
۲ ماه پیشفرشته
0بی صبرانه منتظر ادامه شم😍❤️
۲ ماه پیشفرشته
1مگه میشه یه رمان این قدر حرفه ای و بی نظیر و دلبر باشه؟ شاهکاری بی نظیره😍❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فرشته
1این رمان لایقِ بی نهایت بازدید و لایک و کامنته😍❤️