پارت چهارده :

در جایش نیم خیز می شود. متعجب لبه ی پنجره می رود و پرده ی حریر رنگ سفیدش را کنار می‌زند.
در حیاط کوچکشان که باز می شود با دیدن خانم امیری اَبروهایش از فرط تعجب بالا می پرند.
با عجله از روی تختش پایین می رود و مانتویش را از تن بیرون کشیده به سمت کمدش می رود تا شالی بردارد.
صدای احوال پرسی خانم امیری با زیور می آمد. دم دستی ترین شالش را روی موهایش می اندازد و از اتاق بیرون می رود.
خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    این رمان لایقِ بی نهایت بازدید و لایک و کامنته😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزدلمی شما، به زودی منتظر رمان جدید هم باشید🫠😍

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جان دلی بانو جانم❤️... چه عالی😍❤️ بی صبرانه منتظرم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • Nana

    0

    از اون طرفم دختره هی خودشو کوچیک میکنه خوب دختر میبینی محلت نمیده کوتاه بیا

    ۴ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    پارتای جلوتر براتون سوپرایزه واقعا😁😂

    ۴ ماه پیش
  • Nana

    0

    اینقد بدم میاد از خانواده هایی که خودشون برا دختر پسرا میبرن و میدوزن بعدم به زور تنشون میکنن..

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه شم😍❤️

    ۴ ماه پیش
  • فرشته

    1

    مگه میشه یه رمان این قدر حرفه ای و بی نظیر و دلبر باشه؟ شاهکاری بی نظیره😍❤️

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️