پارت چهارده :

در جایش نیم خیز می شود. متعجب لبه ی پنجره می رود و پرده ی حریر رنگ سفیدش را کنار می‌زند.
در حیاط کوچکشان که باز می شود با دیدن خانم امیری اَبروهایش از فرط تعجب بالا می پرند.
با عجله از روی تختش پایین می رود و مانتویش را از تن بیرون کشیده به سمت کمدش می رود تا شالی بردارد.
صدای احوال پرسی خانم امیری با زیور می آمد. دم دستی ترین شالش را روی موهایش می اندازد و از اتاق بیرون می رود.
خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    1

    این رمان لایقِ بی نهایت بازدید و لایک و کامنته😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    عزیزدلمی شما، به زودی منتظر رمان جدید هم باشید🫠😍

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جان دلی بانو جانم❤️... چه عالی😍❤️ بی صبرانه منتظرم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    از اون طرفم دختره هی خودشو کوچیک میکنه خوب دختر میبینی محلت نمیده کوتاه بیا

    ۲ ماه پیش
  • پریسا حصیری | نویسنده رمان

    پارتای جلوتر براتون سوپرایزه واقعا😁😂

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    اینقد بدم میاد از خانواده هایی که خودشون برا دختر پسرا میبرن و میدوزن بعدم به زور تنشون میکنن..

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بی صبرانه منتظر ادامه شم😍❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    مگه میشه یه رمان این قدر حرفه ای و بی نظیر و دلبر باشه؟ شاهکاری بی نظیره😍❤️

    ۲ ماه پیش
کپی شد!