پارت بیست و چهارم :

حاج حسین حتی سرش را برنگرداند. فقط دستش را بالا آورد و با یک کلمه‌ی کوبنده او را سر جایش میخکوب کرد: «حسام!»
حسام که انگار به او شوک وارد شده باشد، متوقف شد اما با استیصال و خشمی که به زور کنترلش می‌کرد گفت: «آقا... اومدید اینجا تو لونه‌ی این عفریته می‌خواید بذارید هر چی از دهنش درمیاد به شما بگه؟ اجازه بدید من جوابشو بدم.»
حاج حسین خونسردانه لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️