راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و چهارم :
حاج حسین حتی سرش را برنگرداند. فقط دستش را بالا آورد و با یک کلمهی کوبنده او را سر جایش میخکوب کرد: «حسام!»
حسام که انگار به او شوک وارد شده باشد، متوقف شد اما با استیصال و خشمی که به زور کنترلش میکرد گفت: «آقا... اومدید اینجا تو لونهی این عفریته میخواید بذارید هر چی از دهنش درمیاد به شما بگه؟ اجازه بدید من جوابشو بدم.»
حاج حسین خونسردانه لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند
لطفا صبر کنید...
