پارت بیست و چهارم :

حاج حسین حتی سرش را برنگرداند. فقط دستش را بالا آورد و با یک کلمه‌ی کوبنده او را سر جایش میخکوب کرد: «حسام!»
حسام که انگار به او شوک وارد شده باشد، متوقف شد اما با استیصال و خشمی که به زور کنترلش می‌کرد گفت: «آقا... اومدید اینجا تو لونه‌ی این عفریته می‌خواید بذارید هر چی از دهنش درمیاد به شما بگه؟ اجازه بدید من جوابشو بدم.»
حاج حسین خونسردانه لبخندی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه پوزخند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!