راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و دوم :
خورشید کاملاً غروب کرده بود و نورِ زردِ چراغِ حیاط، جایگزینِ روشناییِ روز شده بود. کار که تمام شد، ایستادم و کمرم را راست کردم. خستگیِ تمامِ این چند روزِ جهنمی، روزهایی که پر از دویدنهای بیحاصل و خبرهای شوم بود، یکباره روی شانهها و ستونِ فقراتم آوار شد. احساس میکردم استخوانهایم از درون پوک شدهاند.
قلمموی آغشته به رنگ را داخل قوطیِ حلبیِ تینر انداختم. مایعِ شفاف، بلافاص
لطفا صبر کنید...
