راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و پنجم :
#حامی
کیسههای پلاستیکی خرید، رد عمیق و دردناکی روی انگشتانم انداخته بودند، اما سنگینی آنها در برابر بار سنگینی که این روزها بر روح و روانم حس میکردم، هیچ بود. هوای دمکردهی عصر پاییزی، سینهام را میفشرد. تمام مسیر رسیدن به خانهی رها را با ذهنی آشفته و درگیر طی کرده بودم. حرفهای پدرم، مثل پتکی مدام بر سرم فرود میآمد. میدانستم که او بیکار ننشسته و برای دور کردن رها از زن
لطفا صبر کنید...
