راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و هشتم :
پشت میز کارم نشسته بودم. خیره به پروندههای باز روی میز، اما ذهنم درگیر کلاف سردرگم زندگیام بود؛ میان چشمان پر از درد رها و نگاه سرزنشگر اقاجون سکوت سنگین اتاق با صدای ناگهانی زنگ تلفن همراهم شکست.
نگاهی به صفحه انداختم. شماره متعلق به همسایه ی طنین بود. با دلهرهای که ناگهان به جانم افتاده بود، دکمه اتصال را زدم: «بله؟»
صدای سراسیمه، خفه و آمیخته با گریهی او از پشت خط، بند د
لطفا صبر کنید...
