پارت بیست و نهم :


حاج حسین کاملاً مبهوت شده بود. شانه‌های پهنش افتاده بود. زیر لب نالید: «کی...؟ وای...»
اما در همان لحظه‌ای که او در هم شکست، من نیرویی عجیب در رگ‌هایم حس کردم. انگار تمام آن ضعف، تمام آن ترس و بی‌پناهی، جای خود را به خشمی سوزان و انرژی‌ای تاریک داده بود. خون در رگ‌هایم دوید. با حرکتی ناگهانی و پرانرژی از جا بلند شدم. پاهایم روی زمین سفت شد. «می‌خوام برم خونه. کارهای زیادی دارم.»

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!