راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سی و ششم :
با بسته شدن در، تمام آن ظاهر خونسردی که به خودم گرفته بودم، مثل شیشهای ترکخورده فرو ریخت. دیگر حامی، مهندس محترم و موقر نبودم؛ حیوانی زخمی بودم که به دنبال عزیزترین داراییش میگشت. به سمت میزم هجوم بردم، کیفم را برداشتم و با دستانی که از شدت وحشت میلرززید، دیوانهوار دنبال کلیدهایم گشتم. پیدایشان کردم. با عجله به سمت در برگشتم، در را از بیرون قفل کردم فرصتی برای فکر کردن نبود.
لطفا صبر کنید...
