راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سی و دوم :
نفسم در سینه حبس شد. انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کرده باشند. دستم که روی لبه پنجره بود، بیحس شد. من در مورد رها با هیچکس حرفی نزده بودم. هیچکس نمیدانست من آن شب در آن خانه چه کردهام و چه حرفهایی بین من و رها رد و بدل شده است. با گیجی و لکنتی که کنترلش دست خودم نبود، گفتم:
«چی؟»
طنین اما دیگر نگاهم نکرد. نگاهش را به روبرو، به شیشه بخارگرفته جلو دوخت و با خونسردیِ ترسناکی گفت:
لطفا صبر کنید...
