پارت سی و پنجم :


حسام انگار اصلاً صدای آقاجون را نشنید. نگاه وحشی و هیجان‌زده‌اش در حجره چرخید تا اینکه روی من ثابت ماند. با قدم‌هایی بلند و شتاب‌زده خودش را به میز من رساند. فاصله‌اش آن‌قدر کم بود که می‌توانستم بوی عرق و ادکلن تلخش را که با هم قاطی شده بود، حس کنم.
با صدایی بلند و تحکم‌آمیز، در حالی که دستش را روی لبه‌ی مانیتور من می‌گذاشت، گفت: «چه خوب تو هم اینجایی... یه دقیقه کار نکن، کارت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!