راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سی و پنجم :
حسام انگار اصلاً صدای آقاجون را نشنید. نگاه وحشی و هیجانزدهاش در حجره چرخید تا اینکه روی من ثابت ماند. با قدمهایی بلند و شتابزده خودش را به میز من رساند. فاصلهاش آنقدر کم بود که میتوانستم بوی عرق و ادکلن تلخش را که با هم قاطی شده بود، حس کنم.
با صدایی بلند و تحکمآمیز، در حالی که دستش را روی لبهی مانیتور من میگذاشت، گفت: «چه خوب تو هم اینجایی... یه دقیقه کار نکن، کارت
لطفا صبر کنید...
