پارت بیست و سوم :

پیرمرد بدون اینکه حتی پلک بزند، سرش را بالا آورد. نگاه سنگین و پر از تحقیرش را از نوک کفش‌هایم تا سیاهی چشمانم کشاند. انگار داشت یک کالای بی‌ارزش را برانداز می‌کرد. با صدایی خش‌دار اما پرطنین گفت: «تو منشی شرکت حامی هستی؟»
جا خوردم. انتظار این سؤال مستقیم و بی‌مقدمه را نداشتم. قلبم شروع به کوبیدن کرد. تپق زدم: «نه... یعنی بله. من اونجا کار می‌کنم. شما؟»
بدون اینکه لحنش تغییری کند،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️