راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و سوم :
پیرمرد بدون اینکه حتی پلک بزند، سرش را بالا آورد. نگاه سنگین و پر از تحقیرش را از نوک کفشهایم تا سیاهی چشمانم کشاند. انگار داشت یک کالای بیارزش را برانداز میکرد. با صدایی خشدار اما پرطنین گفت: «تو منشی شرکت حامی هستی؟»
جا خوردم. انتظار این سؤال مستقیم و بیمقدمه را نداشتم. قلبم شروع به کوبیدن کرد. تپق زدم: «نه... یعنی بله. من اونجا کار میکنم. شما؟»
بدون اینکه لحنش تغییری کند،
لطفا صبر کنید...
