راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سی و یک :
طنین به جای جواب دادن، با دستپاچگیِ عجیبی شروع به جمع کردن محتویات پلاستیکِ پاره شده کرد. دستانش میلرزید و سعی داشت وسایلی که روی زمین پخش شده بود را از دید من مخفی کند. بدون اینکه توی چشمانم نگاه کند، زمزمه کرد:
«هیچی...»
این پنهانکاریاش خونم را به جوش آورد. دردی که در سرم بود، جای خود را به خشمی کورکننده داد. او داشت چیزی را از من مخفی میکرد؛ . با خشمی که کنترلش از دستم خار
لطفا صبر کنید...
