پارت بیست و یک :

خشکم زد. دستم که حلقه را نگه داشته بود، در هوا معلق ماند. با التماس و صدایی که به زحمت شنیده می‌شد گفتم: «خواهش می‌کنم طنین... چرا با من این‌کار رو می‌کنی؟»
طنین جعبه‌ی حلقه را به طور کامل از خود دور کرد و با قاطعیت و دردی عمیق گفت: «نمی‌شه... دیگه نمی‌شه حامی خراب شد... همه چی تو این خونه با رفتن آقاجون دفن شد. برو بیرون و بیشتر از این آزارم نده...»
اتاق دوباره در سکوتی مرگبار و صدای ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️