راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و یک :
خشکم زد. دستم که حلقه را نگه داشته بود، در هوا معلق ماند. با التماس و صدایی که به زحمت شنیده میشد گفتم: «خواهش میکنم طنین... چرا با من اینکار رو میکنی؟»
طنین جعبهی حلقه را به طور کامل از خود دور کرد و با قاطعیت و دردی عمیق گفت: «نمیشه... دیگه نمیشه حامی خراب شد... همه چی تو این خونه با رفتن آقاجون دفن شد. برو بیرون و بیشتر از این آزارم نده...»
اتاق دوباره در سکوتی مرگبار و صدای ب
لطفا صبر کنید...
