پارت بیست و ششم :

چند روز بود که نه آب خورده بودم نه غذا،چند روز میشد که جلو چشمام بسته بود و توی تاریکی محض غرق بودم،تو گوشام پنبه گزاشته بودن و دست و پا بسته بودم،
هیچ کس نمیدیدم، هیچ کس...
تا اینکه،
باریکه نوری تو صورتم میخورد و نمیفهمیدم برای چیه،اصلا نمیدونستم این نور از کجا داره تو صورتم میخوره...
کم کم صدای قار قار کلاغ ها سکوت اون دورم رو میشکست و باد خنکی صورتم رو نوازش میکرد،دستم رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    00

    واقعا عالیه من ازاین رمانهای رعیت و اربابی خیلی دوست دارم دستت درد نکنه نویسنده

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.