پارت بیست و ششم :

چند روز بود که نه آب خورده بودم نه غذا،چند روز میشد که جلو چشمام بسته بود و توی تاریکی محض غرق بودم،تو گوشام پنبه گزاشته بودن و دست و پا بسته بودم،
هیچ کس نمیدیدم، هیچ کس...
تا اینکه،
باریکه نوری تو صورتم میخورد و نمیفهمیدم برای چیه،اصلا نمیدونستم این نور از کجا داره تو صورتم میخوره...
کم کم صدای قار قار کلاغ ها سکوت اون دورم رو میشکست و باد خنکی صورتم رو نوازش میکرد،دستم رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    0

    واقعا عالیه من ازاین رمانهای رعیت و اربابی خیلی دوست دارم دستت درد نکنه نویسنده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️