پارت بیست و نهم :

ارباب..
روز موعد رسیده بود،روزی که قرار بود حکمی که دادم اجرا بشه،
از روزی که آفتاب رو با قیافه ای زار و سر و لباس خونی به عمارت آوردن ۱۰ روز میگذره،
۱۰ روزه که خواب به چشمم نیومده،
هنوز شلاق زدنام رو به یاد دارم که آفتاب زیر دستم خونی مالی میشد و من بی رحمانه به کارم ادامه میدادم،
من..
من نمیخواستم این اتفاق بیوفته،
من نمیخواستم آفتاب رو از دست بدم،تازه داشت براÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .و

    0

    چرا حس میکنم،رفته رفته رمان داره شبیه سریال پس از باران میشه😑یکم تغییر لطفا

    ۲ سال پیش
  • زهرا خزائی | نویسنده رمان

    اگر که صبر کنید می‌فهمید رمان هیچ شباهتی با اون سریال نداره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️