رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
پوران دخترم،نگران هیچی نباش،من از امشب راجب بهت با ارباب حرف زدم،
مکثی کردم و ادامه دادم:
_پسره ی دیوونه،هنوز هم فکرش درگیر اون ماجراس،همش پیگیر اینکه ببینه کی راست میگه کی دروغ،انگار کلا عقل از سرش پریده..
پوران نگاه مرموزانه ای بهم انداخت و گفت:
_اون دختره دیگه شرش کنده شد،
ارباب هم مطمعنم چیزی نمیفهمه،یعنی انقدر مشغله داره که نفهمه به مرور هم سر عقل میاد که به وارث
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.