پارت بیست و سوم :

نیم ساعت بیشتر نبود که کنار مادر و پدرم و ماهدخت نشسته بودیم،
همش استرس رفتن رو داشتم،نمیدونم چم بود،اما بدجور دلم شور میزد،هروقت دلم گواه خوب نمیداد،حتم داشتم یه اتفاقی میوفته...
سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم میخواستم این فکر های و استرس هارو از خودم دور کنم که صدای مادرم رو به گوشم رسید:
_آفتاب جان،دخترم...
بگو به مادر ،چند ماهگیته،اذیت که نمیشی؟
و با صورتی ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.