پارت بیست و سوم :

نیم ساعت بیشتر نبود که کنار مادر و پدرم و ماهدخت نشسته بودیم،
همش استرس رفتن رو داشتم،نمیدونم چم بود،اما بدجور دلم شور میزد،هروقت دلم گواه خوب نمیداد،حتم داشتم یه اتفاقی میوفته...
سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم میخواستم این فکر های و استرس هارو از خودم دور کنم که صدای مادرم رو به گوشم رسید:
_آفتاب جان،دخترم...
بگو به مادر ،چند ماهگیته،اذیت که نمیشی؟
و با صورتی ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️