رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و دوم :
صدای کوکب رو شنیدم:
_بجنب دختر،چرا انقدر معطل میکنی!
جون تو دست و پام نبود بخاطر همین سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم:
_میرم،
میرم خانوم جان...
آروم لب زد:
_برو به سلامت..
باورم نمیشد اینطوری داشتم این روستا رو ترک میکردم،بعد از اینکه انگ بی عفتی بهم زده بودن داشتم میرفتم از اینجا،امیدوار بودم یه روزی ارباب بفهمه که من بی گناه بودم..
داشتم میرفتم بدون دید
برازنده
00خدا لعنت کنه خانو و خانوادشو🤬