پارت سی و دوم :

صدای کوکب رو شنیدم:
_بجنب دختر،چرا انقدر معطل میکنی!
جون تو دست و پام نبود بخاطر همین سرم رو چند بار به بالا پایین تکون دادم:
_میرم،
میرم خانوم جان...
آروم لب زد:
_برو به سلامت..
باورم نمیشد اینطوری داشتم این روستا رو ترک میکردم،بعد از اینکه انگ بی عفتی بهم زده بودن داشتم میرفتم از اینجا،امیدوار بودم یه روزی ارباب بفهمه که من بی گناه بودم..
داشتم میرفتم بدون دید

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برازنده

    00

    خدا لعنت کنه خانو و خانوادشو🤬

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.