پارت بیست و پنجم :

_من محمد علی رو زنده نمیزارم،
من اون پیرمرد رو تیکه تیکه میکنم،زن من...
زن من دستش امانت بوده.چطور ممکنه ...
من هیچی نمیفهمم...
مادرم،فخرالزمان نگاهی طعنه بار بهم انداخت:
_کمتر خودتواذیت کن پسرم،کمتر هم زنم زنم کن،اون رعیت زاده چی میدونه که بخواد بفهمه زن خانه و دب دبه و کب کبه داشته باشه،
یا سیاست به خرج بده...
قفسه ی سینم از شدت عصبانیت بالا پایین میشد،مادرم منتظر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    00

    واقعا عالیه دستت درد نکنه

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.