رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
_من محمد علی رو زنده نمیزارم،
من اون پیرمرد رو تیکه تیکه میکنم،زن من...
زن من دستش امانت بوده.چطور ممکنه ...
من هیچی نمیفهمم...
مادرم،فخرالزمان نگاهی طعنه بار بهم انداخت:
_کمتر خودتواذیت کن پسرم،کمتر هم زنم زنم کن،اون رعیت زاده چی میدونه که بخواد بفهمه زن خانه و دب دبه و کب کبه داشته باشه،
یا سیاست به خرج بده...
قفسه ی سینم از شدت عصبانیت بالا پایین میشد،مادرم منتظر
ستی
00واقعا عالیه دستت درد نکنه