پارت سی و ششم :

داشت چه اتفاقی میوفتاد،یادم میومد که نزدیک یه جیپ بودیم،یادم میومد میخواستم فرار کنم اما انگار موفق نشده بودم نتونسته بودم یادم میومد ارباب از موهام میگرفت دیگه چیزی یادم نمیومد،
که داد ارباب باعث شد همه سکوت کنن:
_اهای جماعت،همتون به گوش باشید ،امروز میخوام برای همیشه به این ننگ خاتمه بدم،میخوام همتون بفهمید سزای خیانت به ارباب چیه،اما نه با کشتن آفتاب،با بیرون کردنش از این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    00

    خوب

    ۴ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.