پارت سی و ششم :

داشت چه اتفاقی میوفتاد،یادم میومد که نزدیک یه جیپ بودیم،یادم میومد میخواستم فرار کنم اما انگار موفق نشده بودم نتونسته بودم یادم میومد ارباب از موهام میگرفت دیگه چیزی یادم نمیومد،
که داد ارباب باعث شد همه سکوت کنن:
_اهای جماعت،همتون به گوش باشید ،امروز میخوام برای همیشه به این ننگ خاتمه بدم،میخوام همتون بفهمید سزای خیانت به ارباب چیه،اما نه با کشتن آفتاب،با بیرون کردنش از این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    0

    فقط موندم این دختر با این همه خون ریزی چطوری تا الان جون نداد

    ۱۰ ماه پیش
  • مریم

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️