رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و ششم :
داشت چه اتفاقی میوفتاد،یادم میومد که نزدیک یه جیپ بودیم،یادم میومد میخواستم فرار کنم اما انگار موفق نشده بودم نتونسته بودم یادم میومد ارباب از موهام میگرفت دیگه چیزی یادم نمیومد،
که داد ارباب باعث شد همه سکوت کنن:
_اهای جماعت،همتون به گوش باشید ،امروز میخوام برای همیشه به این ننگ خاتمه بدم،میخوام همتون بفهمید سزای خیانت به ارباب چیه،اما نه با کشتن آفتاب،با بیرون کردنش از این
مریم
00خوب