پارت سی و یک :

شروع به پلک زدن کردم و گل نسا تو صورتم دقیق تر شد و بقچه ای که بغل کوکب بود رو گرفت و به سینم زد و گفت:
_بگیر آفتاب،
هرچقدر که میدونستم نیازت میشه ،این تو گزاشتم برات،بگیر و هر چه زودتر از این عمارت دور شو...
با حرفی که زد ترسیدم،لرزی به تنم نشست و عقب عقب رفتم و بقچه رو نگرفتم و بابغض و چونه ای لرزون لب زدم:
_نه...
نه،خانم جان،من...
من نمیتونم،
یعنی،
یعنی من زن،فراØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    0

    خیلی خیلی عالیه دستت درد نکنه نویسنده

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️