رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و یکم :
شروع به پلک زدن کردم و گل نسا تو صورتم دقیق تر شد و بقچه ای که بغل کوکب بود رو گرفت و به سینم زد و گفت:
_بگیر آفتاب،
هرچقدر که میدونستم نیازت میشه ،این تو گزاشتم برات،بگیر و هر چه زودتر از این عمارت دور شو...
با حرفی که زد ترسیدم،لرزی به تنم نشست و عقب عقب رفتم و بقچه رو نگرفتم و بابغض و چونه ای لرزون لب زدم:
_نه...
نه،خانم جان،من...
من نمیتونم،
یعنی،
یعنی من زن،فرا
ستی
00خیلی خیلی عالیه دستت درد نکنه نویسنده