پارت سی و یکم :

شروع به پلک زدن کردم و گل نسا تو صورتم دقیق تر شد و بقچه ای که بغل کوکب بود رو گرفت و به سینم زد و گفت:
_بگیر آفتاب،
هرچقدر که میدونستم نیازت میشه ،این تو گزاشتم برات،بگیر و هر چه زودتر از این عمارت دور شو...
با حرفی که زد ترسیدم،لرزی به تنم نشست و عقب عقب رفتم و بقچه رو نگرفتم و بابغض و چونه ای لرزون لب زدم:
_نه...
نه،خانم جان،من...
من نمیتونم،
یعنی،
یعنی من زن،فرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستی

    00

    خیلی خیلی عالیه دستت درد نکنه نویسنده

    ۴ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.