پارت بیست و هفتم :

باید میرفتم،
آره باید میرفتم عمارت،دیگه از این بیشتر نباید اینجا میموندم،
حتما تا حالا ارباب نبود من رومتوجه شده بود،یهو سرم گیج رفت ک محکم با زانو زمین خوردم و درد پام و دلم باعث شد داد بزنم:
_آخ خدا...
تحملم تموم شده بود،دیگه نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم،اما نمیدونستم باید از کدوم طرف میرفتم،نمیدونستم راه عمارت کجاست..
تلو تلو خودم رو به جاده ی کنار جنگل رسوندÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️