رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هفتم :
باید میرفتم،
آره باید میرفتم عمارت،دیگه از این بیشتر نباید اینجا میموندم،
حتما تا حالا ارباب نبود من رومتوجه شده بود،یهو سرم گیج رفت ک محکم با زانو زمین خوردم و درد پام و دلم باعث شد داد بزنم:
_آخ خدا...
تحملم تموم شده بود،دیگه نمیخواستم بیشتر از این اینجا بمونم،اما نمیدونستم باید از کدوم طرف میرفتم،نمیدونستم راه عمارت کجاست..
تلو تلو خودم رو به جاده ی کنار جنگل رسوندÙ
لطفا صبر کنید...
