پارت سی و هشتم :

لب زدم:
_چی میخوای بگی مادر،چی باعث آرامش من میشه؟
مادرم همونطور که به پنجره ی شب چشم دوخته بود جواب داد:
_تو یه خانی،و یه خان هم حداقل یه وارث میخواد که دودمانش رو ادامه بده،میخواد یا نمیخواد؟؟
سرم رو آروم تکون دادم وجواب دادم:
_همینطوره،اما ای کاش هیچ وقت آفتاب وارد زندگیم نمیشد بخاطر یه وارث و این همه مصیبت تحمل نمیکردیم!
مادرم نیشخندی به روم زد و گفت:
_اگه همو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.