پارت سی و هشتم :

لب زدم:
_چی میخوای بگی مادر،چی باعث آرامش من میشه؟
مادرم همونطور که به پنجره ی شب چشم دوخته بود جواب داد:
_تو یه خانی،و یه خان هم حداقل یه وارث میخواد که دودمانش رو ادامه بده،میخواد یا نمیخواد؟؟
سرم رو آروم تکون دادم وجواب دادم:
_همینطوره،اما ای کاش هیچ وقت آفتاب وارد زندگیم نمیشد بخاطر یه وارث و این همه مصیبت تحمل نمیکردیم!
مادرم نیشخندی به روم زد و گفت:
_اگه همو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️