رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
لب زدم:
_چی میخوای بگی مادر،چی باعث آرامش من میشه؟
مادرم همونطور که به پنجره ی شب چشم دوخته بود جواب داد:
_تو یه خانی،و یه خان هم حداقل یه وارث میخواد که دودمانش رو ادامه بده،میخواد یا نمیخواد؟؟
سرم رو آروم تکون دادم وجواب دادم:
_همینطوره،اما ای کاش هیچ وقت آفتاب وارد زندگیم نمیشد بخاطر یه وارث و این همه مصیبت تحمل نمیکردیم!
مادرم نیشخندی به روم زد و گفت:
_اگه همو
لطفا صبر کنید...
