رعیت ارباب زاده به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
پرسشگرانه به فخرالزمان زل زده بودم که ادامه داد:
_من میدونم تو برای ارباب سپند خیلی عزیزی گل نسا،حتی با وجود اینکه براش وارثی به دنیا نیاوردی،اما بازم سپند دوست داره،
انقدر که بخاطر حرفی که تو زدی قبول کرد اون رعیت زاده رو زن خودش کنه!
چشم ریز کردم:
_خانم بزرگ ،شما..
شما میخوای چی بگی؟
قدمی به داخل اتاق زد و گفت:
_حالا که اون آفتاب پا پتی،از این عمارت گورش رو گم کر
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.