رس به قلم آرزو مهاجر
پارت شصت و هشتم :
ساسان را چون هنوز علائم حیاتی داشت با آمبولانس به بیمارستان بردند و علیرام و رامونا و ارکیده و مهرشاد هم با او رفتند. خب در آن شهر فقط یک بیمارستان وجود داشت و آن هم فروزنده رئیسش بود. غیر از اینجا هم هیچ شهری وجود نداشت؛ بیرون از شهر بیابانهای برزخ بود.
فروزنده به محض این که وارد دالان شده بود قلم را گرفته و در جیب خودش گذاشته بود. بعد از آن همه زحمت پازل سوم را باختند. و حالا با استرس
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
Soraya
0عالی بود خستە نباشی بانو 🤗🤍
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ روز پیشراحیل
0آ یه چیزی من متوجه نشدم جایی ک فروزنده امد گفت اینجاچ خبره خب بدش چیشد پارت ازجای گفت ک ایناهمه بیمارستان بودن .. خب ینی فروزتده اینارودید چیشد دیگه
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دید دیگه. فهمید جریانو
۲ روز پیشعسل
1اینو باید چند پارت قبل مینوشتم ولی ارکیده چالشش از عشق سخت تر بود(:
۲ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😔😔😔
۲ روز پیشالناز 🌼
2پسرای امروزی نگیرن ااینا فقفقط تو قصههاس
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣🤣🤣
۲ روز پیشYegane
1حس خوبی داشت بعد مدتها اومدم و چند پارت پشت هم خوندم. واقعا خسته نباشید خانوم مهاجر قلمتون مانا مثل همیشه عالی بود پارت ها خسته نباشید.
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت یگانه جون
۲ روز پیشSaina
1خیلی قشنگ بود مرسی 🎀
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
بوسسس
۲ روز پیشاکرم بانو
1چقد دلم واسه ساسان سوخت،ولی خوبه که حداقل بزدلانه نمرد،شاید یه فرصت دیگه پیدا کنه و به زندگی برگرده😭😭
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حداقل شجاع بود برای یه بارم که شده❤️
۲ روز پیشمیم
1همه چی خوبه،چرا خودکشی کنه،حتما یه اتفاق براش افتاده و کما رفته که باز رامونا نا امید شده 🤔🙏🏻
۲ روز پیشاکرم بانو
1اون روز نحس چی شده ینی؟عجب جایی هم تموم شد
۳ روز پیشنیلوفر آبی
2ممنون عالی بود خسته نباشید تشکر
۳ روز پیشمریم
1دقیقا😂 کاملا درکت میکنم همه هم دردیم😂😂
۳ روز پیشسهیلا
2اررزوو اهایی زنن من بهت چی بگم نمیشه طولانی تر میبود پارتت؟ 😣😣
۳ روز پیشطوفان
3ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو ارزو من بمیرم از دستت اخه چراا تو این لحظه تمومش کردیی وای خدا ای قلبم🗿
۳ روز پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
گریه کن💅
۳ روز پیشطوفان
3خونت حلال حلال بذار ببینمت سرت رو زیر گیوتن میبرم وایسا ببینمت فقط 🔪🙃🔪🙃🔪🙃🔪🙃🗿🗿
۳ روز پیششادی
4وای آخه چرا باید ساسان میمرد آخه یعنی چه اتفاقی می افته فردا چرا مارو می بری تا توی اوج بعد ولمون می کنی حالا دق می کنم تا این دوروزه بگزره
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

مریم ن
0آخ بد کردی دختر اینجا نباید تموم میشد