پارت هفتاد و چهارم :

رامونا فوری تشخیص داد و به علیرام نگاه کرد و گفت: صدای همون عروسکه‌ست. همون که عکسش روی دیوار بود.
علیرام دندان قروچه کرد: شروع شد. آشغال زرزرو.

ارکیده در حال پاییدن اطراف با صدای لرزانی گفت: می‌گم... منظورش از عروسک مرده همین نمی‌تونه باشه؟ چون می‌گی برادرزاده ی فروزنده روحش این توئه و برادرزاده‌شم مرده دیگه.
مهرشاد هم که مثل او نگاهش اطراف را می‌کاوید گفت: نظریه ی خوبیه!<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    0

    انجی چقدرر رومخه بد تر اینه که نمیشه بهش دست زد خفش کرد

    ۳ دقیقه پیش
  • اسرا

    0

    آنجی شکست میدهندیابازهم یکی ازآنهاقرارخودش فداکنه 🙏

    ۱ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه عروسک جیغ جیغوی زر زرویی،چقد رو اعصابه،نمیشد باخودشون سلاح بیارن؟همینجور دست خالی اومدن

    ۱ ساعت پیش
  • پری

    0

    وایی خیلی جای حساسی تموم شد 😭 یعنی میمیرن تروخداا نهه

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!