رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و دوم :
رامونا نگاه پر حسرت دیگری به مادرش انداخت و مویههای زیرلبیاش قلبش را درد آوردند. به سدنا گفت: اگه معماها حل بشه و گذشته رو به یاد بیارم میمیرم و میرم بهشت یا برمیگردم زمین؟
ـ اونو دیگه تو تصمیم نمیگیری. خدا تصمیم میگیره که بمیری یا برگردی.
رامونا سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد: کاش بهم یه فرصت دیگه بدی.
ـ کی فرصت بده؟
رامونا چرخید و ارکیده را دید که با چشمه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
الا
1یه حسی بهم میگه در اخر خدا همرو میبخشه
۴۰ دقیقه پیشسهیل۳۰
1خدا مثل همیشه پشت و پناهتون باشه 🥹🥹
۲ ساعت پیششادی
1یعنی انجی همون عروسک مردست ؟ وای خدای منن من بیشتر استرس گرفتم
۳ ساعت پیشاسرا
1خوب عروسک انجی یکی ازمعماهاست اون شکست بدن تقریباکارتموم🙏
۳ ساعت پیشمیم
3باید زودتر اینارو می گفت تا فکر می کردن و راهی پیدا می کردن برای کشتن آنجی که فکر کنم همون عروسک مرده باشه البته قبلا هم به رامونا گفته بود عروسکای اونجا بفرمانش نیستن 🤔🙏🏻
۳ ساعت پیشاکرم بانو
2چراعلیرام زودتر از این مشکلات حرف نزده بود تاوقت داشته باشن بیشتر بهش فک کنن؟
۴ ساعت پیشJolia
3وای خدایاا من خیلی هیجان دارم بدونم تهش چی میشه تورو خدا زود زود پارت بذار این پارتای آخرو . هر چند از همین الآنم دلم برا علیرام و رامونا تنگ میشه خیلیی 😭😭🥺
۴ ساعت پیش😭😭
3وایی خیلیی براشون استرس دارم فکر کنم داریم به آخرای رمان نزدیک میشیم🫣🫣
۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Sky
0یه سوال.. مگه رامونا و علیرام نا.مح.رم نیستن؟ پس چرا اونجا که خیلی به خدا نزدیکترن هی تو حلق همدیگه ن؟! مانعی واسشون نیس؟! یا مسئله حجاب رامونا.. لطفا شفاف سازی کنید چون گفتین بر اساس واقعیته واسم مهمه