پارت هفتاد و دوم :

رامونا نگاه پر حسرت دیگری به مادرش انداخت و مویه‌های زیرلبی‌اش قلبش را درد آوردند. به سدنا گفت: اگه معماها حل بشه و گذشته رو به یاد بیارم می‌میرم و می‌رم بهشت یا برمی‌گردم زمین؟
ـ اونو دیگه تو تصمیم نمی‌گیری. خدا تصمیم می‌گیره که بمیری یا برگردی.

رامونا سرش را بلند کرد و به آسمان خیره شد: کاش بهم یه فرصت دیگه بدی.
ـ کی فرصت بده؟
رامونا چرخید و ارکیده را دید که با چشم‌ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Sky

    0

    یه سوال.. مگه رامونا و علیرام نا.مح.رم نیستن؟ پس چرا اونجا که خیلی به خدا نزدیکترن هی تو حلق همدیگه ن؟! مانعی واسشون نیس؟! یا مسئله حجاب رامونا.. لطفا شفاف سازی کنید چون گفتین بر اساس واقعیته واسم مهمه

    ۲۷ دقیقه پیش
  • الا

    1

    یه حسی بهم میگه در اخر خدا همرو میبخشه

    ۴۰ دقیقه پیش
  • سهیل۳۰

    1

    خدا مثل همیشه پشت و پناهتون باشه 🥹🥹

    ۲ ساعت پیش
  • شادی

    1

    یعنی انجی همون عروسک مردست ؟ وای خدای منن من بیشتر استرس گرفتم

    ۳ ساعت پیش
  • اسرا

    1

    خوب عروسک انجی یکی ازمعماهاست اون شکست بدن تقریباکارتموم🙏

    ۳ ساعت پیش
  • میم

    3

    باید زودتر اینارو می گفت تا فکر می کردن و راهی پیدا می کردن برای کشتن آنجی که فکر کنم همون عروسک مرده باشه البته قبلا هم به رامونا گفته بود عروسکای اونجا بفرمانش نیستن 🤔🙏🏻

    ۳ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    2

    چراعلیرام زودتر از این مشکلات حرف نزده بود تاوقت داشته باشن بیشتر بهش فک کنن؟

    ۴ ساعت پیش
  • Jolia

    3

    وای خدایاا من خیلی هیجان دارم بدونم تهش چی میشه تورو خدا زود زود پارت بذار این پارتای آخرو . هر چند از همین الآنم دلم برا علیرام و رامونا تنگ میشه خیلیی 😭😭🥺

    ۴ ساعت پیش
  • 😭😭

    3

    وایی خیلیی براشون استرس دارم فکر کنم داریم به آخرای رمان نزدیک میشیم🫣🫣

    ۴ ساعت پیش
کپی شد!