رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و سوم :
رامونا لبخند کم زوری زد و بالحنی که خودش هم مطمئن نبود، گفت: ما از پسش برمیایم.
ارکیده هم حرف خودش را باور نداشت ولی برای بالا بردن روحیه ی جمع، دستانش را بهم کوبید و گفت: معلومه که برمیایم. بابا چهارتا عروسکن. سخت نگیرین. همهمون توی بچگی عروسک بازی کردیم.
و خندید. علیرام هم برای کمک به او لبخند مهربان و دلگرم کنندهای زد. و رامونا هم به علیرام و مهرشاد به هردوی آنها.
وقتی
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فرشته
5رامونا به خداوند متعال حسن ظن داره، واسه اینکه باور داره خدا کمکش می کنه دعا کرد. تنها چیزی که اون دنیا به کمک آدم ها میاد، حسن ظن داشتنه به خداست. «خداوند متعال در قرآن کریم فرموده: من مطابق با گمان بنده ام با او رفتار می کنم.» وقتی به خدا، حسن ظن داشته باشی؛ خدا حتما کمکت می کنه.
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۲ ماه پیشفرشته
0جان دلمی بانو❤️
۲ ماه پیشاکرم بانو
1چه قشنگ بود🥹🥹
۲ ماه پیشفرشته
0خیلی ممنونم❤️
۲ ماه پیشفاطمه
1اقا من میترسم.. 🥲🫣ای بابا علیرام جان دست منم بگیر
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤣
۲ ماه پیشروژان
1دیو دوسر وارد میشودد قلبم اومد تو پاچم خیلی قشنگ توصیف کردی بانو جان😱😱
۲ ماه پیشسرو
1جالب که ما آدمها همیشه تو مشکلات یاد خدا می افتیم و ازش کمک میخوایم ای کاش یکم فقط یکم تو شادیهامون خداروهم شریک کنیم هرچند که خدا بهش نیاز نداره ولی اینجوری خودمون شرمنده نیستیم که فقط تو غم و مشکلات یاد خدایم
۲ ماه پیشنشمین
1مثل همیشه جذاب و پر قدرت خدا قوت خانمی
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فداتت
۲ ماه پیشسارا
1من چطوریی تا فردا صبر کنمم
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
خداوند صابران را دوست دارد😌☝️🤣
۲ ماه پیشاسرا
0راستش هرچه فکرکردم به مغزم چیزی نرسید🙏
۲ ماه پیشاسرا
0چراشماهمه راحت آزاددردنیای توهم آفریده ایی خوب لابدمنظوردارید🤔🙏
۲ ماه پیشنیلوفر آبی
0خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید
۲ ماه پیشمیم
7بالاخره آنجی رخ نمود،چقدر دیر پیداش شد گردن شکسته صدا ناقشنگ 🤭😱🙏🏻
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
لقب قشنگی بود🤣
۲ ماه پیشمیترا
2وایی خیلی هیجانی و دارک شد صبرانه منتظرم رامونا اون آنجی رو هم شکست بده انشالله🥲🫠
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
آنجی💔
۲ ماه پیشفرشته
1فقط اونجایی که رامونا از خداوند متعال کمک خواست، اشکم دراومد🥺❤️ خدا، پناه اول و آخر ما✨🕋❤️.. چه قدر قشنگ بود این دیالوگ🥺😍❤️
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😭😭😭
۲ ماه پیشفرشته
1بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️
۲ ماه پیشفرشته
0تا وقتی خدا هست، غمی نیست. مطمئنم موفق می شوند❤️
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

طوفان
0ای خدا قلبم اومد تو شرتم شرتم اومد تو قلبم یا خدا علی جوت دست من بگیر بخدا دارم میمیرم اینقدر به این دختره نچسب ایشش 🥺✨🤍🥺✨🤍🥺✨🤍. زیغی گوری وارد میشود اووه 😶😶