پارت هفتاد و سوم :

رامونا لبخند کم زوری زد و بالحنی که خودش هم مطمئن نبود، گفت: ما از پسش برمیایم.
ارکیده هم حرف خودش را باور نداشت ولی برای بالا بردن روحیه ی جمع، دستانش را بهم کوبید و گفت: معلومه که برمیایم. بابا چهارتا عروسکن. سخت نگیرین. همه‌مون توی بچگی عروسک بازی کردیم.

و خندید. علیرام هم برای کمک به او لبخند مهربان و دلگرم کننده‌ای زد. و رامونا هم به علیرام و مهرشاد به هردوی آن‌ها.
وقتی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژان

    0

    دیو دوسر وارد میشودد قلبم اومد تو پاچم خیلی قشنگ توصیف کردی بانو جان😱😱

    ۱۳ ساعت پیش
  • سرو

    0

    جالب که ما آدمها همیشه تو مشکلات یاد خدا می افتیم و ازش کمک میخوایم ای کاش یکم فقط یکم تو شادیهامون خداروهم شریک کنیم هرچند که خدا بهش نیاز نداره ولی اینجوری خودمون شرمنده نیستیم که فقط تو غم و مشکلات یاد خدایم

    ۱۴ ساعت پیش
  • نشمین

    0

    مثل همیشه جذاب و پر قدرت خدا قوت خانمی

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فداتت

    ۱۴ ساعت پیش
  • فرشته

    2

    رامونا به خداوند متعال حسن ظن داره، واسه اینکه باور داره خدا کمکش می کنه دعا کرد. تنها چیزی که اون دنیا به کمک آدم ها میاد، حسن ظن داشتنه به خداست. «خداوند متعال در قرآن کریم فرموده: من مطابق با گمان بنده ام با او رفتار می کنم.» وقتی به خدا، حسن ظن داشته باشی؛ خدا حتما کمکت می کنه.

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ روز پیش
  • اکرم بانو

    0

    چه قشنگ بود🥹🥹

    دیروز
  • سارا

    0

    من چطوریی تا فردا صبر کنمم

    دیروز
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    خداوند صابران را دوست دارد😌☝️🤣

    دیروز
  • اسرا

    0

    راستش هرچه فکرکردم به مغزم چیزی نرسید🙏

    ۲ روز پیش
  • اسرا

    0

    چراشماهمه راحت آزاددردنیای توهم آفریده ایی خوب لابدمنظوردارید🤔🙏

    ۲ روز پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید

    ۲ روز پیش
  • میم

    6

    بالاخره آنجی رخ نمود،چقدر دیر پیداش شد گردن شکسته صدا ناقشنگ 🤭😱🙏🏻

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لقب قشنگی بود🤣

    ۲ روز پیش
  • میترا

    1

    وایی خیلی هیجانی و دارک شد صبرانه منتظرم رامونا اون آنجی رو هم شکست بده انشالله🥲🫠

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آنجی💔

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    1

    فقط اونجایی که رامونا از خداوند متعال کمک خواست، اشکم دراومد🥺❤️ خدا، پناه اول و آخر ما✨🕋❤️.. چه قدر قشنگ بود این دیالوگ🥺😍❤️

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭😭😭

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    1

    بی صبرانه منتظر ادامه ی این رمان شاهکار هستم😍❤️ بهترینی بانو جانم❤️

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    0

    تا وقتی خدا هست، غمی نیست. مطمئنم موفق می شوند❤️

    ۲ روز پیش
  • فرشته

    0

    شاهکاری بی نظیر و جذاب و هیجانی و ترسناک و.. تا بی نهایت میشه واسه ی این رمان، وصفِ زیبایی کرد😍❤️

    ۲ روز پیش
  • سهیل۳۰

    1

    فکرکنم سختر از این مرحله روبرو شدن با سپیده ست..اگه البته یکی از معماها باشه که باید حل بشه

    ۲ روز پیش
کپی شد!