پارت شصت و نهم :

از کنار نانوایی همیشگی محله می‌گذشت. یک هفته‌ای می‌شد که آن پسر شاطر با چشمان غمگین و ساکت را ندیده بود. به خودش آمد ودید که چند دقیقه‌ای هست که ایستاده و به جای خالی آن پسر که حالا با شخص دیگری پر شده، زل زده. صحبت دو خانم که برای نان گرفتن آمده بودند، توجه رامونا را جلب کرد:
ـ می‌گن توی کماست.
ـ عه؟ خیلی جوون بود که. تصادف کرد؟
ـ خودشو انداخت جلوی ماشین.
ـ ای داد و بیداد. چرا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پگاه

    0

    واویلاا خدا به دادشون برسه با این شراره ی عقده ای

    ۱۷ دقیقه پیش
  • اسرا

    0

    عجب فرصتی دست شراره آمد🙏

    ۵۹ دقیقه پیش
  • بهار

    0

    آخ آخ چرا اینجوری شد🤕

    ۱ ساعت پیش
  • الناز 🌼

    0

    حالا فهمیدم قضیه چیه ولی اسپویل نمیکنم😏😏

    ۱ ساعت پیش
  • میم

    1

    ای وای،چرا این شراره لعنتی یه لحظه از سر راه زندگی اینا کنار نمی ره نکبت 😮🥺🙏🏻

    ۱ ساعت پیش
  • راحیل

    1

    دختره ی اویزون. حتمن میگ بیاازدواج کن بامن تارضایت بدیم خخ

    ۱ ساعت پیش
  • Jolia

    2

    واای واای وای چرا اینجوری شد😥😥😣😫

    ۲ ساعت پیش
  • اکرم بانو

    1

    حکایت مار از پونه بدش میادجلو لونه ش سبزمیشه همینه

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!