رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد :
انگشتانی مردانه، با پشت دست گونه ی رامونا را نوازش میکردند. وقتی چشمها را باز کرد، صورت مهربان علیرام بالای سرش دید. سرش روی پای علیرام بود و پاهایش روی کاناپه دراز. ارکیده و مهرشاد هم پایین کاناپه کنارش نشسته بودند و شدیداً انتظار میکشیدند تا چشمانش را باز کند. موهای صاف و سفید رامونا روی پاهای علیرام بود و تا زیر زانوهای علیرام سرازیر شده بود. وقتی سرش را بلند کرد، علیرام زیر گردن
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت عزیزم
۲ ماه پیشطوفان
0رامونا اخ دختر تومیتونی ✨🥺🤍✨🥺🤍✨🥺🤍✨
۲ ماه پیشپری
0برگامم چقدر خفنهه😂😲
۲ ماه پیشنیلوفر ابی
0عالی بود ممنون خسته نباشید واقعا زیبا بود این پارت
۲ ماه پیشفرشته
0چه ذهن خلاق و هنر بی نظیری داره بانو جانم.. هزاران ماشاءالله بهت❤️ بهترینی❤️
۲ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️
۲ ماه پیشفرشته
0وای😍 هربار هیجانی تر و جذاب تر و دلبرتر میشه😍❤️
۲ ماه پیشفرشته
0رمانی شاهکار که نظیر نداره❤️
۲ ماه پیشاکرم بانو
1ماشاالله به این هوش زیاد.. افرین تو میتونی رامونا
۲ ماه پیششادی
4وای خداا یعنی ممکنه درست گفته باشه رامونا
۲ ماه پیشبهار
4ای ول تو موفق میشی رامونا. فقط علیرام سعی کن رامونا رو بیاد بیاری لطفا 😔
۲ ماه پیشفاطمه
2سلام تروخدا پارت هارو زیادتر بنویس و بزار
۲ ماه پیشاسرا
6عجب فکری کردرامونا😁🙏
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

اَسماء
0واقعا خسته نباشی خیلی قشنگ نوشتی مخصوصا اینکه شروع هر فصل با نامهای خداست و چیزایی نوشتی که خیلیا ساده ازش میگذرن و نمیفهمن تا اینجا عالی بوده