پارت هفتاد و هشتم :

رامونا قبل از این‌که چشمانش را باز کرد و حتی بفهمد چه خطری در کمینش است به خودش آمد و دید محکم روی زمین لای برف‌ها افتاده و دوتا غلت هم زده. تنش درد گرفت. خودش را از روی برف‌های سرد بالا کشید. ارکیده هم یک گوشه افتاده بود.

آنجی بالای سرشان بود و قهقهه می‌زد. رامونا بی‌توجه به آنجی بلند شد و خودش را به ارکیده رساند. تن او را چرخاند تا صورتش را ببیند. وسط شکمش خاکستری و سفت شده بود. دسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلاره

    0

    وایمن چقدر تو این پارت اشک ریختم😭 از اول یه حسی بهم می گفت همه میمیرم به جز رامونا ولی آرزو تو خودت گفتی که پایانش خوشه من دلمو به این جملات خوش کردم😭🖤

    ۴ هفته پیش
  • کیمیا

    2

    هم فروزنده و هم رامونا خودخواه بودن ، رامونا جای فروزنده نبود که اگر بود مثل اون میشد.خیلی از ماها حاضریم برای نجات جون عزیزانمون از همه چی بگذریم

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    وای نه..دارم به این فکر میکنم که الان رامونا چه طوری باید سپیده رو ..

    ۲ ماه پیش
  • پری

    0

    با هر خطش دارم سوپرایز میشم، خسته نباشید نویسنده عزیز🤍🪄

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    هزاران ماشاءالله به ذهن خلاق و هنر زیبا و بی نظیرت، بانو جانم❤️ خدا قوت عزیزم.. قلمت جاودان و درخشان.. خیلی ممنونم بابت خلق این رمان شاهکار❤️ با آرزوی بهترین ها برای شما❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    بهترینی بانو جانم❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    رمانی شاهکار که دلبر و محشر و بی نظیره❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    فقط اونجا که رامونا گفت: خدا عاشق منه. عوض همه ی سختی هایی که کشیدم، تو رو به زندگیم آورد😍❤️😭💔

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    پارت غمگین و آموزنده ای بود.. باورم نمیشه، شوکه شدم. هم ارکیده هم علی؟

    ۲ ماه پیش
  • سهیل۳۰

    1

    استوریتونو که دیدم فهمیدم که علیرامم میره🥹🥹 اما من هنوز امید دارم..امید به اتفاقهای خوب 🩷🩷

    ۲ ماه پیش
  • اَسماء

    1

    چه اتفاقات دل خراشی و چه ضرب المثل ها و کنایه های قشنگی امیدوارم آخرش قشنگ باشه

    ۲ ماه پیش
  • شادی

    1

    وای نه نه نباید علی میمیرد من کلی تو زهنم برنامه ریخته بودم واسه برگشت شون ولی واقعان عالیه رمانتون خانم مهاجر خسته نباشید واقعا

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    2

    این رمان واقعا باعث شد به خودکشی دیگه فکر نکنم (:

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥺❤️

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    حس میکنم یه اتفاقی میفته بچه هایی که مردن برگردن یا حداقل علیرام برمیگرده

    ۲ ماه پیش
  • atii

    2

    علیی علیی ت کجایی اخ ینی دیگ نمیگه جانِ علیی

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😭😔

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️