پارت دوم :

مرد از داخل کشوی پرونده ی سیاه رنگی در آورد. رامونا چشمش به سایر پرونده‌های داخل کشو افتاد و اسامی روی آن‌ها را خواند: نیکی آسمان‌زر، فاطمه سهیلی‌زاده، علی میرزایی، امیررضا ستاری‌نژاد.
این اسامی را می‌شناخت. افرادی بودند که در دنیا مثل خودش خودکشی کرده و فوت شده بودند و خبرشان را از تلویزیون یا در شبکه‌های مجازی می‌شنید.
روی پرونده ی سیاه نام رامونا نوشته شده بود. مرد پرونده را باز کرد. فرمی که برای رامونا پر می‌کرد داخل پرونده ی سیاه گذاشت و به بغل دستی‌اش گفت: ببرش.
مرد نگاه عجیب و متعجبی به سرتاپای رامونا انداخت. چه چیز آن‌قدر عجیب بود؟ خودکشی؟ یاخودش؟ مرد پرونده‌اش را زیربغل زد و گفت: بیا.
رامونا دنبال مرد به سوی یکی از آسانسورها که حالا سیاه شده بود، می‌رفت که دید پشت سرش یک دختر شش ساله وارد سالن شد. دوباره همه ی سیاهی‌ها در رنگ سفید حل شدند. همه ی مردها دورش جمع شدند. همان مردی که پرونده ی رامونا را پر کرده بود، جلویش زانو زد و موهای بور دختر را با مهربانی پشت گوشش زد و گفت: اسمت چیه عزیزم؟
صدای بچگانه ی دخترک گفت: ملیکا.
ـ چه جوری اومدی این‌جا؟
ملیکا گفت: تصادف کردم. با ماشین. باباییم راننده بود.
مرد به بقیه گفت: این خانوم کوچولو رو ببرین دایره ی تصادفات.
رامونا بقیه را دیگر ندید. چون در آسانسور به رویشان بسته شد. تازه وقتی چرخید، پشت سرش یک عالمه دکمه دید. هشت عدد. مثبت یک، مثبت دو، مثبت سه، تا مثبت هشت. و هفت عدد زیر آن‌ها. منفی یک، منفی دو، تا منفی هفت. یک دکمه هم بین این دو ردیف قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: ب.
مرد «ب» را فشار داد و پرونده را زیر بغلش جا به جا کرد. آسانسور حرکت کرد.
جهت فلش بالای در نشان می‌داد که پایین می‌روند. رامونا به دکمه‌ها دست کشید.
مرد نگاهی به او کرد. گویا ذهنش را می‌خواند. چون گفت: طبقات بهشت و جهنم. هشت طبقه ی بالا و مثبت بهشته و هفت طبقه ی پایین و منفی، جهنم.
نگاه رامونا روی دکمه ی « ب» چرخید. مرد بازهم سوالش را فهمید و گفت: ما به برزخ می‌ریم.
در آسانسور که باز شد، باد گرمی به صورت رامونا ناخن کشید. از آسانسور بیرون آمد و پایش در شن و ماسه فرو رفت. در یک بیابان تمام نشدنی هنگام غروب خورشید بود. حتی خود کلمه ی بیابان، از فضایی که او در آن قرار گرفته بود، شلوغ‌تر بود. محض رضای خدا حتی یک بوته ی خار در آن دشت بی‌پایان به چشم نمی‌خورد. فقط تا چشم کار می‌کرد تپه‌های شنی که با هربادی خسته و کوفته ریزش می‌کردند و جا به جا می‌شدند. سر که چرخاند، نه مردی بود و نه آسانسوری وجود داشت. اما پرونده سیاه رنگش روی یک تپه ی شنی کوچک افتاده بود. تی‌شرتش را کمی عقب و جلو کرد و سرش را به اطراف گرداند.
ـ خیلی گرمه؟
فوری برگشت. یک زن مسن و تپل سیاه پوست روی تپه ی شنی نشسته بود و پرونده‌اش را ورق می‌زد. رامونا گفت: تو فرشته‌ای.
زن سرش را از پرونده بالا نیاورد اما جوابش را داد: « بیشتر مأمور می‌شه گفت. » موهای سیاهی فرفری و آفریقایی داشت که مثل تپه بالای سرش پف کرده بود. ابروهایش بالا رفت و گفت: عجب. جالبه.
ـ چی جالبه؟
ـ زندگی تو.
ـ پس اون زندگی‌نامه ی منه.
ـ بهتره بگیم یک دفترچه خاطرات با ریز به ریز جزئیات البته از زبون سوم شخص.
پرونده را بست و بلند شد. قدش خیلی بلند بود. از پشت سرش یک عصای مشکی رنگ که هم قد خودش بیرون بیرون کشید و تمام قد رو به رامونا ایستاد. رامونا همیشه در تصوراتش خیال می‌کرد که فرشته‌ها رداهای بلند سفید و لباس‌های دنباله‌دار و اساطیری می‌پوشند؛ دست کم می‌بایست شبیه مردهای ریش دار دایره ی بررسی باشد اما این یکی مثل خودش شلوار لی و بلوز بافتنی سفید به تن داشت. فرشته ی ناشناس از تپه پایین آمد. رامونا گفت: چه قدر طول می‌کشه بعد از مُردنم تکلیفم مشخص بشه؟
زن دور او چرخید و پوزخند زد: تکلیف؟
خیلی خوب راه می‌رفت. همچین عصای بلندی به هیچ‌وجه علت طبی نداشت. مشخص بود یا کاربردی دارد یا برای ژستش است. به رامونا گفت:
ـ مگه برای یکی مثل تو مهمه چه تکلیفی هست تا انجامش بدی؟
ـ نمی‌فهمم.
زن دست از دور او چرخیدن برداشت. جلوی او ایستاد و نوک عصا را در زمین شنی فرو کرد: این‌جا خیلی گرمه نه؟
رامونا عرق بغل پیشانی‌اش را گرفت: نمی‌دونستم مرده‌هام عرق می‌کنن.
ـ تو که هنوز نمردی.
مثل آفریقایی‌ها هم صدای کلفت و بلندی داشت. رامونا گفت:
ـ ولی فکر می‌کردم فقط مُرده‌ها به برزخ میان نه کسایی که هنوز نمردن.
ـ این‌جا دقیقا همون جاییه که وقتی آدما مرز بین مرگ و زندگی گیر می‌کنن میان؛ برزخ.
ـ پس من الان...
ـ رسوندنت بیمارستان.
ـ پس خیلی طول نمی‌کشه. یا زنده می‌مونم یا می‌میرم.
ـ مطمئنی؟
رامونا سکوت کرد. این کلمه او را لرزاند. نه برای این‌ که نمی‌خواست زنده بماند، برای این که از لحن زن ترسیده بود که اگر بمیرد، چه چیزی در انتظارش است؟ زن گفت: الان توی اغما هستی. ( لبخند زد) دوست داشتی بمیری؟
رامونا کمی فکر کرد. اخمش در هم شد. زن با لحنی مرموز و کمی هم ریشخندگونه گفت: یادت نمیاد نه؟
رامونا شقیقه‌هایش را مالید. گفت: یادم نمیاد چرا خودکشی کردم. فقط می‌دونم خودکشی کردم همین.
ـ یادت میاد چه طوری خواستی خودت رو از بین ببری؟
رامونا بازهم فکر کرد. این‌ دفعه چشمش را هم بست. ولی انگار حافظه‌اش مثل همین بیابان خالی بود. گفت: نه. یادم نمیاد.
زن لبخند زد. با عصای بلند و سیاهش به افق اشاره کرد و گفت: می‌دونی این نور نارنجی از کجا میاد؟
ـ شبیه غروب خورشیده ولی قاعدتاً توی برزخ خورشیدی درکار نیست.
ـ درسته. این غروب جهنمه.
رامونا با تعجب نگاهش کرد. زن گفت: درخشش آتیش جهنمه. این‌جا رو هم روشن کرده. برای همین این‌قدر گرمه.
ـ فکر کردم گفتی ما برزخیم.
ـ برزخ هم بهشت و جهنم خودشو داره دیگه.
ـ تو دقیقاً کی هستی؟
ـ تو صدام بزن سِدْنا.
رامونا زمزمه کرد: سِدنا یعنی سجده کننده به خداوند.
سدنا دوباره پوزخند زد: آفرین. سطح سوادت هم که بالاست.
ـ حس کردم مسخره‌ام کردی.
ـ درست حس کردی.
رامونا کمی سکوت کرد. حالت تهاجمی فرشته مثل موج خشن دریایی خشمگین، مدام او را به عقب می‌راند. دوباره به حرف آمد: من کی حسابرسی می‌شم؟
سدنا با همان لب‌های حجیم و پهنش لبخند کجی زد. با ته عصا روی شن‌ها طرحی کشید: خودکشی‌ها که حسابرسی نمی‌شن.
نگاه رامونا سوالی شد. سدنا با آن لبخند سردش نگاهش کرد: چون از قبل حکم شدن. در عذاب جاودانه‌ان.
رامونا یخ زد و خودش را آرام بغل گرفت. سدنا با نیشخند گفت: چیه؟ نگو که نمی‌دونستی. توی پرونده‌ات نوشته ضریب هوشیت 115 هست و جزو انسان‌های تیزهوشی. یعنی بودی.
روی فعل « بودی» تاکید سنگینی کرد و لبخند سوزنده‌ای زد. رامونا بازوهایش را مالید: ولی تو گفتی من توی اغما هستم. هنوز نمردم.
ـ فرقی هم می‌کنه؟ وقتی خودتو کشتی حتماً نمی‌خواستی زنده بمونی دیگه.
ـ ولی من یادم نمیاد چرا خودکشی کردم.
عمق گرفتن لبخند سدنا، به حال بد رامونا دامن می‌زد. سدنا گفت: مگه پشیمون شدی؟
رامونا سر چرخاند. نور نارنجیِ غروب جهنم در مردمک چشمان سیاهش منعکس می‌شد. حس مأموران چرنوبیل را داشت. وقتی هنوز نمی‌دانست با نزدیکِ راکتور شدن دارند چه فاجعه ی وحشتناکی را برای خودشان رقم می‌زنند. گفت: انگار حافظه‌ام رو پاک کردین.
سدنا عصایش را کج کرد و گفت: من فقط طبق دستور عمل کردم.
رامونا به دنبال نشانه‌ای به اطراف چرخید: می‌خوام با خدا حرف بزنم.
از قهقهه ی بلند سدنا موهای بازوهای رامونا سیخ شد. سدنا دست‌هایش را روی عصا قلاب کرد و چانه‌اش را روی آن گذاشت: یکم دیر به این فکر نیفتادی؟
ـ من هنوز زنده‌ام. پس هنوز مهلت دارم که بتونم باهاش صحبت کنم. می‌خوام بدونم چرا این‌جام و تهش قراره چی بشه.
ـ تهش همین جاست.
سکوتی که کرد، اذیت کننده بود. مثل سکوت انتهای یک رابطه ی عاشقانه ی تمام شده. سرد و ترسناک. جواب‌های سربالای سدنا مثل توپی که به دیوار می‌زدی و به خودت برمی‌گشت اعصاب خرد کن بود. سدنا گفت: درسته تو هنوز زنده‌ای ولی یه کاری کردی که خدا فعلاً حسابی از دستت عصبانیه. تمایلی نداره باهات صحبت کنه. البته اگه تو می‌خوای صحبت کنی، بهت گوش می‌ده.
ته دل رامونا اندکی روشن شد. بازوهای خودش را رها کرد و گفت: خیلی‌خب. پس گوش می‌ده حرفامو.
ـ همیشه گوش می‌داده رامونا. همیشه.
رامونا حس کرد پشت این جمله خیلی معنی‌ها هست. خیلی حرف‌ها. یک گذشته ی سنگین. یک عالم فرصت‌های از دست رفته. سرش را به آسمان یا جایی که فکر می‌کرد خدا آن جاست، بلند کرد و گفت: می‌خوام اول بفهمم چرا خودکشی کردم.
سِدنا چشم‌هایش را کمی بست. بعد باز کرد و گفت: اجازه ی دونستنش رو نداری.
ـ چرا؟
ـ چون زمانی که زندگیت رو تموم کردی، هدیه رو پس زدی؛ خدا هم تمایلی نداره درباره ی اون هدیه باهات صحبت کنه.
ـ هدیه؟
ـ زندگی کردن!
بدنش داشت گرم‌تر می‌شد. عرق گردنش را گرفت. سدنا گفت: فرض کنیم بدونی چرا خودکشی کردی؛ تاثیری هم داره؟ حتماً فکر این دنیا رو هم کرده بودی که خودکشی کردی دیگه. حتماً از ته دل می‌خواستی این‌جا باشی.
نفس کشیدن داشت برای رامونا سخت می‌شد. سدنا اما نه عرق می‌کرد نه گرمش بود. رامونا خیس از عرق گفت: بهش بگو... بگو که من...
ـ چی؟ مگه خودت نخواستی بمیری بیای این‌ور؟
ـ چرا ولی...
ـ فکر می‌کردی می‌ری بهشت؟
ـ نه اما...
ـ پس انتظار جهنم داشتی؟
رامونا حرفی نزد. سدنا سر از عصا بلند کرد و متلک‌وار گفت: پس به خاطر جهنم رفتن خودکشی کردی؟ یعنی تو به خاطر یه سری بدبختی و مشکلات خودتو کشتی، که دوباره توی یه بدبختی بزرگ‌تر بری؟ چه سر به کلاه چه کلاه به سر. این که شد همون! توی دنیا عذاب اینجا هم عذاب؟ مگه می‌شه آدم بخواد از جای بد به جای بدتر بره؟
گویی دو دست قوی شش‌های رامونا را چنگ می‌زد که هیچ هوایی به آن‌ها راه پیدا نکند. عمیق نفس می‌کشید ولی فقط گرما می‌خورد. عرق روی ابروهایش راه گرفته بود وقتی حرف می‌زد: من نمی‌دونم چرا این‌جام. تو که می‌گی دونستنش فایده نداره. بهش بگو من هنوز زنده‌ام. خودش هم قانون گذاشته تا وقتی زنده‌ایم فرصت برگشت و جبران هست. ازش بپرس کاری هست بتونم انجام بدم تا دیگه عصبانی نباشه؟
ـ پس درخواست برگشتن نداری؟ فقط می‌خوای که ازت عصبانی نباشه؟
رامونا سرخ شده از گرما و عرق چِکان ساکت ماند. سدنا دوباره خندید: فکر کردی بعد از خودکشی کردن می‌تونی از این‌ور به خدا باج بدی تا ببردت بهشت؟
این دفعه بلندتر خندید. رامونا روی زانوهایش افتاد. یک دستش شن‌های کف بیابان را چنگ زد و دست دیگرش را روی سینه‌اش فشار داد. سرفه‌ای زد تا شاید راه نفسش آزاد شود ولی فایده نداشت: من نباید خفه بشم. من دیگه بدن مادی‌مو ندارم که که نیازمند اکسیژن باشه.
سدنا خونسرد و بی‌توجه به وضعیت او، انگشتی به تپه ی سیاهِ فرفری روی سرش کشید و گفت: نه. ولی بدن اثیریِ تو که الان داریش هم ساخته ی خداونده. می‌تونه هروقت بخواد خفه‌ات کنه!
کلماتش به طنز سیاهی آغشته بود. رامونا صدایش خفه شده بود: آدم فقط با یک کارش قضاوت نمی‌شه. بقیه ی کارهایی که تو عمرم کردم هم حسابه. کارهای خوبم.
سدنا از بالا با گردن کج به اویی که از نبودِ اکسیژن کبود شده بود، نگاه کرد و با لحنی پر از طعنه گفت: این چهارده شاهی به اون هفتصد دینار ربطی نداره عزیزم. می‌دونی خودکشی چه شکلیه؟ خودکشی مثل یک بمب می‌مونه. و کارهای خوب مثل یک شهر خوشگل که سال‌ها زحمت کشیدی تا ساختیش. وقتی بمب روی شهر میفته، شهر نابود می‌شه. هیچی ازش نمی‌مونه. یا نه، این جوری بگم. مثل این می‌مونه که تو یک کتابی تایپ کردی. کلی زحمت کشیدی. ولی در آخر می‌زنی اون کتاب رو از کامپیوترت دیلیت می‌کنی. چی می‌شه؟
انگشتانش را شکل انفجار از هم باز کرد و گفت: بوم! همه ی کتابت پاک می‌شه و زحمتت هدر می‌ره.
سرفه‌های رامونا خونی شده بود. لکه لکه خون از لبش روی شن‌های گندمی چکه می‌کرد. آیا این حال وحشتناک به این معنی بود که عذابش شروع شده؟
با آخرین ته مانده صدایی که از میان خون‌های جمع‌شده در گلویش بیرون می‌زد، گفت: بهش بگو... بهش بگو یه برنامه‌ای هست توی کامپیوتر، که اطلاعات سوخته و پاک شده رو برمی‌گردونه.
روی زمین افتاد و قبل از این که با حجم زیاد خون در گلویش خفه بشود، سدنا ته عصایش را به شن‌ها کوبید. بلافاصله هوا خنک شد و آسمان شب شد و کف زمین خاکی و صاف گردید. خون‌های داخل گلوی رامونا محو شد و نفس بلندی به گلو کشید و سرفه‌زنان نشست. حس می‌کرد پوتین سنگینی روی گلویش را فشار‌ می‌داده و حالا پایش را برداشته.
سدنا گفت: می‌دونی این برنامه‌ها همیشه صد در صد عمل نمی‌کنن؟ یعنی امکان عملکردشون پنجاه پنجاهه. گاهی موفق می‌شی اطلاعات و داده‌های داخل کامپیوترت رو پس بگیری. گاهی هم نه.
رامونا دست به زانو گرفت و در حین بلند شدن گفت: به امتحان کردنش می‌ارزه.
سدنا لبخند زد. گفت: اگه توی دنیا هم همین‌قدر سیریش بودی کارت به اینجا نمی‌کشید. دنبالم بیا.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهی

    0

    اما من عقیده دارم انسان ها به اندازه ی نیکی هاشون پاداش و به اندازه ستمشون مجازات میشن در دنیای دیگه. به نظرم اینطوری نیست که اگه نیکی بیشتر بود پاداش بگیره یا اگه بدی بیشتر بود مجازات بشه. نمیدونم میفهمید یا نه

    ۳ هفته پیش
  • ضحی

    0

    خودکشی ی گناه کبیره ی کار حرامه و توی خود قرآن هم اومده که اونایی که خودکشی میکنن میرم جهنم و به اندازه این کار حرام همون خودکشی عذاب میبینن و بعد وارد بهشت میشن

    ۲ هفته پیش
  • ماهی

    0

    کاری به خودکشی ندارم کلی گفتم

    ۲ هفته پیش
  • آیلاری

    0

    اول از همه این رو بازگو کنم که تشبیه ها درباره ی برزخ عالی بود و تصویر برداری عالی داشت. بیشتر از همه نظر من رو خانم سدنا جلب کرد اینکه سیاه پوست بودن واقعا جالبه! و من واقعا عاشق این خانم شدم بامزه ی ترسناک مناسب این خانم دوست داشتی است.

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    سدنا خیلی باحاله 😁

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    1

    آرزو جان خیلی قشنگگگگگگگگگگگگگگگگ عالیههههه محشرههه زیبا نوشتی ممنون بابت دنیای زیبا و آموزنده ای که خلق کردی ☺️🤗

    ۴ هفته پیش
  • فواد

    0

    خانم آرزو بعضی ازبزرگان عرفان ودین گفته اندمعادجسمانی است وبعضی روحانی دانسته اند.من به نتیجه نرسیده ام.تجربه ونظرشماچیست؟خیلی عمیق هستید

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    در این زمینه به طور دقیق کسی نتیجه ی قطعی نگرفته. طبق بعضی دلایل جسمانی و بعضی دلایل بدن اثیری و بعضی دلایل روحانیست.

    ۱ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    راستی شما دبیر هستین؟اگه هستین چقدر دبیر پایه و باحالی هستین:)))))

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بله. نظر لطفتونه❤️💋

    ۲ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    وای خوف کردم،منی که اصلا به فکر خودکشی نیستم هم خوف کردم

    ۲ ماه پیش
  • کتی

    1

    چه موضوع جذابی انتخاب کردین خانم مهاجر. آفرین به شما. من تاحالا همچین رمانی اونم به این جذابیت نخونده بودم

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم کتی جون

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    2

    فکر نمیکردم چنین داستان جذابی وجود داشته باشه😁 خوبیش اینه که آموزنده هم هست در کنار جذابیتش

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    متشکرم مبینای عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    به نظرم از اون کتاب هایی باشه که همه باید بخوننش

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    2

    الان هر چی دارم میخونم میفهمم من غلط بکنم که خودکشی کنم منم که شانس ندارم یکدفع چشام باز میشه با اتیش جهنمو شیطون روبرو میشم

    ۲ ماه پیش
  • آذر

    1

    تا اینجا داستان خوبیه تشکر

    ۲ ماه پیش
  • غزل

    0

    وای چقدر قشنگ بود خیلی از رمان خوشم اومده

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدای تو غزل جان

    ۲ ماه پیش
  • Mehila

    4

    بعید میدونم یکی مثل سدنا بیاد سراغ ما بنظرم رامونا بازم خوش شانسه حالا اگه ما بودیم چهار تا فرشته وحشتناک میومد سراغمون بدون هیچ حرفی صاف موتور خونه جهنم 😂😅

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای عالی بود. حالا چرا موتورخونه

    ۲ ماه پیش
  • Mehila

    1

    اینو یکی دوستام گقته بود امسال سر کلاس دینی بودیم درسمون در مورد معاد و برزخ اینا بود بچه ها ی چیزی گفتن راجب بهشت دوستم گفت موتور خونه جهنم رامون نمیدن بهشت ؟😅

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    0

    جذاب و خاص و قشنگ😍❤️ خیلی ممنونم بانو🙏🏻❤️

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    قلمتون قوی هست و آدم رو جذب می کنه به خوندن 🤗😍

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!