پارت یک :

تمامی اسم ها در این رمان فرضی هستند و هر گونه تشابه اسمی اتفاقی ست.
مشو نومید از ظلمی که کردی
که دریای کرم توبه پذیرست
گناهت را کند تسبیح و طاعات
که در توبه‌پذیری بی‌نظیرست
مولانا
خودکشی یک شبه اتفاق نمیفتد. از مدت‌ها قبل کلنگش زده می‌شود. هشیار باشیم!
سرآغاز:
ـ یاحسین! یاابولفضل! یه نفر زنگ بزنه اورژانس.
ـ یواش بذارینش زمین. دست و پاش نشکسته باشه.
ـ چرا تکونش دادین؟ اگه گردنش شکسته باشه قطع نخاع می‌شه.
ـ صورتش پُرِ خونه. نبضشو بگیر ببین مُرده؟
ـ نه. نبضش کُند می‌زنه.
ـ وای چه قدر خوشگله! چه چشم‌های غمگین قشنگی داره!
ـ چه قدرم جوونه دختره. خدا کنه زنده بمونه. زنگ زدی اورژانس؟
ـ الو سلام. یه آمبولانس می‌خواستم. یه دختر این‌جا خودکشی کرده!
***********
فصل اول: مُمیت ( به معنی میراننده؛ از نام‌های خداوند)
پلک‌هایش مثل پرده‌های یک نمایش رازآلود از هم فاصله گرفتند؛ تاریکی محو شد و آن دنیا را دید. آن‌قدر ذهنش خالی بود که پنداری به قدر یک سال خواب بوده و هاردِ مغزش خالیِ خالیست. خم و راست شدنِ ده ها لیلیوم و گلایل در وزش نسیم بالای سرش اولین منظره‌ای بود که از دنیای پس از مرگ می‌دید. تکان نخورد. انگشتانش را بالا آورد و آن‌ها را خم و راست کرد و کف دست خم کرد. نشست.
کنار یک جاده ی خلوت دراز کشیده بود. تا دوردست‌ها لیلیوم و گلایل در گردش نسیم خنک رکوع می‌رفتند و دوباره کمر راست می‌کردند. آیا هنوز زنده بود؟ بعید می‌دانست. دست‌کم گردهمایی این همه گل‌های مخصوص ختم نمی‌توانست علامت زنده بودن باشد. بالا را نگاه کرد. آسمان کاملاً روشن بود. اما هرچه نگاه چرخاند، هیچ خورشیدی را ندید. به سر و ته جاده نگاه کرد. اصلاً ابتدا و انتهایش دیده نمی‌شد. به خودش نگاه کرد. درست با آخرین لباس‌هایی محشور شده بود که آن دنیا تنش بود.
درست قبل از خودکشی.
پاهایش هنوز در همان شلوار لی دمپا گشاد موردعلاقه ی سیاهش بود کمربندِ سگک ستاره‌ای که دوستش داشت هم دور کمرش مانده بود. ولی نه شال بر سرش بود و نه مانتویی بر تنش. فقط تی‌شرت خرسی محبوبِ همیشگی‌اش که درخانه می‌پوشید، تنش مانده بود. از بین گل‌هایی که علامتِ پایانِ بازی زندگی بودند، گذر کرد و روی آسفالت جاده ایستاد. ماشینی از دور ظاهر شد. درست شبیه به یک تاکسی بود با این تفاوت که رنگش سیاه بود. تاکسی شبیه یکی از آن اتومبیل‌های بسیار گران‌قیمت خارجی بود ولی هیچ چراغ جلویی نداشت و تمام شیشه‌هایش مثل قبر سیاه بود. بیشتر شبیه به حیوانی بَلعَنده و بی‌رحم بود. بازوهای خودش را بغل کرد.
تاکسی وحشی جلوی پای او ترمز زد. شیشه آن‌قدر سیاه و براق بود که به راحتی بهم ریختگی موهای بلند و سیاه لختش را می‌دید که در باد پریشان می‌شود؛ مثل حال و احوالش. شیشه پایین رفت. مرد راننده با صورتی سرد و لحنی دستوری گفت: سوارشو.
چیزی در لحن مرد بود، مثل سنگ‌ریزه‌ای که وسط لقمه ی غذا پیدا می‌شود و دهان آدم را قفل می‌کند؛ که باعث شد سوالی نپرسد و فقط بخواهد سوار شود. در ماشین به آرامی و خودکار باز شد. مثل دست میزبان که جلوی در، مهمان را به داخل دعوت می‌کند. کنار راننده نشست و در اتومبیل به شکل خودکار بسته شد. درست شبیه آرواره ی ماری بزرگ که طعمه را بلعیده و منتظر هضمش نشسته. درخودش توی صندلی فرو رفت و بازوهای لختش را محکم‌تر از قبل بغل کرد. مثل اینکه بازوهایش زرهی بودند که از او حفاظت می‌کردند.
ماشین راه افتاد. جاده آن‌قدر صاف بود و آن‌قدر بی‌انتها که چشم پس از مدتی خیره شدن به آن، دچار هیپنوتیزم می‌گشت. جاده بدون هیچ راه خاکی یا هیچ ساختمانی یا هیچ تابلویی اطرافش پیش می‌رفت. مسیری ابدی که بین دو کوه تا دوردستِ بی‌نهایت بالا می‌رفت. یکمی جلوتر یک تابلو پدیدار شد. روی تابلوی سبز نوشته شده بود: زمین. و روی آن ضربدر قرمز خورده بود. تابلو را که رد کردند چرخید و به عقب نگاه کرد. در دل گفت: دیگه تموم شد. زمین تموم شد. دیگه راحت شدم.
راننده هیچ حرفی نمی‌زد. جوان بود. با ریشی مشکی و مرتب و لباس‌هایی تیره‌تر از ریشش و سیاه‌تر از ماشین عجیب و وهمناکش. شاید هم این یک ماشین نبود. چشم‌های رامونا آن را ماشین می‌دید... احساس می‌کرد آدمیزاد نیست. چیز دیگری است. پرسید: کجا می‌ریم؟
مرد بدون نگاه کردن به او جواب داد: دایره ی بررسی.
آن اندازه که او سیخ و صاف نشسته بود در پندار آدم مثل ربات به نظر می‌آمد.
مجبور شد ساکت بنشیند. ظاهراً مرد نمی‌خواست صحبت کند. کمی جلوتر پیش پای برجی متوقف شدند. راننده کوتاه گفت: رسیدیم.
در اتومبیل به شکل خودکار باز شد. پیاده شد و چند قدم که پیش رفت برگشت، ولی هیچ اثری از تاکسی نبود. انگار سرابی بوده که درهوا درهم حل شده. به سردر برج نگاه کرد. نوشته شده بود: دایره ی بررسی.
برج آن‌قدر بلند بود که حتی وقتی سرش را تا آخرین درجه عقب برد نوک آن را ندید. انگار تا لایتناهی ادامه داشت. برجی سفید که آجرهایش از جنس شیشه‌های همان ماشین بودند و انعکاس محوی از تصویر شخصی که به آن خیره می‌شد می‌نمایاندند. دری بلند بالا مثل لبه‌های کتاب از هم گشوده شد. انگار که کتاب زندگی‌اش تمام شده باشد و حالا به کتاب جدیدی نقل مکان کند.
کتابی در دنیای دیگر.
داخل یک سالن خیلی خیلی بزرگ شد و روی سرامیک‌های سفید و براق توقف کرد. همه چیز آنجا طیفی از تناژ سفید بود. میزها، آسانسورها، پرده‌های آویخته از پنجره‌های قدی و شفاف و حتی پیراهن و شلوار مردانی که پشت میزها نشسته بودند؛ یا در سالن پرونده به بغل رفت و آمد می‌کردند. چون تنها وجودی بود که در سالن رنگی بود، حس می‌کرد شبیه گلوله ی رنگی رنگی از کامواست که درون دیگِ پر از شیر افتاده. مردان همگی مثل راننده ی آن تاکسی جوان بودند و چهره‌های مردانه‌ای با ریش و سبیل داشتند که نگاه به آن‌ها باعث می‌شد قلبت با قداست و نورانیت عجیبی روشن شود.
ـ بفرمایین جلو.
صدایی از یکی از مردان پشت میز، او را که وسط سالن سرش مثل پنکه ی زمینی می‌چرخید، به جلو فراخواند. به سوی میزقدم برداشت. مردی که روی میز چند ورقه دستش بود، پرسید: اسم؟
گفت: رامونا پاشا.
مرد تند تند باخودکار سفیدش می‌نوشت: سن؟
ـ 26
ـ علت مرگ؟
ـ خودکشی.
تا این کلمه را به زبان آورد، مرد به سرعت برق سرش را بالا آورد و متعجب نگاهش کرد. آنی همه ی سفیدی‌های داخل سالن سیاه شدند. میز، لباس‌ها، پرده‌ها و رامونا دید که حتی هوای آفتابی بیرون هم به تیرگی شب گرایید. همه ی مردهای حاضر در اتاق هرجایی بودند، متوقف شدند و به او نگریستند. آنی که درحال راه رفتن بود، اویی که پشت میز پرونده‌ای بررسی می‌کرد و تمام کسانی که دور تا دور سالن بودند. همه بین همدیگر نگاه‌ رد و بدل کردند. احساس محاصره رگ‌های بدن رامونا را تنگ کرد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ملکه

    1

    واااای آرزو جون . تا الان عالی بوده ... تصوت خیلی قشنگه ! اینکه دنبای بعد از مرگ رو برامون میسازی و سوالایی که تو ذهنمونه توی متن پاسخ داده میشن برامون خیلی جالبهههه🤧✌🏻🎀

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم❤️

    ۳ هفته پیش
  • آیلاری

    0

    سلام آرزو جانم! من به تازگی شروع کردم به خواندن رمانت، در یک کلمه محشر بود پر از تشبیه های عالی و کلمات منحصر به فرد ادبی. عزیزم شعر مولانا هم مناسب و زیبا بود امیدوارم موفق باشی.

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری عسلم✨😍

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    1

    اره جانم حضرت مولانا خیلی زیبا و قشنگ شعر میگه

    ۴ هفته پیش
  • طوفان

    1

    وای ارزو جان قلم زیبای داری اون شعری که از مولانا نوشتی خیلی زیبا بود از همین اول مشتاق شدم نوشته های تو دقیق و بی عیب و نقص هست من از عالم پس از مرگ و اینجور چیزا حتا اجنه ارواح مردگان اطلاعات زیادی دارم خیلی زیبا توصیف کردی

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    شعرای مولانا خیلی خوبن❤️

    ۴ هفته پیش
  • با توجه به استوری

    0

    الان داری میگی خودمو نکشم چون ممکنه بهشت و جهنمی باشه و برم جهنم؟ به جهنم، عذاب اینجا و اونجا فرقش چیه؟ فرقش اینه که اون عذاب جهنمو حداقل خودم انتخاب کردم نه یه مشت بی وجدان زورگو😊🌷

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دوست خوبم... رامونا و دوستاشم مثل تو فکر میکردن. اگر یادت باشه پارت های اول درهمین مورد صحبت کردن. حالا هرچه جلوتر بریم بهتر می فهمیم باهم❤️

    ۱ ماه پیش
  • آتاناز

    0

    عزیزم باید بگم متاسفانه من خودم تجربه خود کشی دارم اصلا چیز خوبی نیست بهتره از این فکرا نکنی

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بله. دقیقا خیلی بده💔

    ۱ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    3

    مثلا من قرار بود نخونم😂،کنجکاو شدم

    ۲ ماه پیش
  • مارال

    0

    از همین پارت اول وقتی اینقدر جنجالیه وای قراره چی بشه😍❤️عاشقش شدم. عالیه قلمتون.

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Moon

    0

    عالی بوددددد

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدااات

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    موضوع متفاوتی داره،باید ادامه بدم تا بتونم نظرمو بگم

    ۲ ماه پیش
  • برفین

    1

    موضوع رمان معلومه خیلی جالبه چون تا بحال رمان به سبک سوررئال با این تفاوت توی دنیای رمان نبوده مطمئنم خیلی ها جذب رمانت میشن

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری عزیز جانم

    ۲ ماه پیش
  • گیتا

    0

    خیلییییییییییییییییی خوب

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات گیتای عزیزم😍

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    خیلی متفاوت، جذاب و گیرا بنظرم می رسه. همین پارت اولش واقعا منو مجذوب کرد؛ با وجود اینکه از داستان های فانتزی، سوررئال، غیرواقعی و... خوشم نمیاد ولی واقعا نمی تونم بیخیال این رمان بشم:)))

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    البته مطمئن نیستم این فانتزی یا تخیلی محسوب می شه یا نه ولی درکل باحاله

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نه من تخیلی نمی نویسم. به این سبک میگن سوررئال.

    ۲ ماه پیش
  • Fat

    0

    میشه بیشتر درباره سوررئال توضیح بدین

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آره جانم چرا نمیشه؟ سوررئال به زبون ساده یعنی مرز میان واقعیت و توهم. یعنی اگر شما کتاب رو بخونین نه میتونین بگین کاملا واقعی بوده نه میتونین بگین واقعی نبوده. یک جور ادبیات فراتر از واقعیت های معمولی زندگیه. و از عناصر تخیل هم در اون استفاده نمیشه که در دسته ی تخیلی ها قرار بگیره. از عناصر واقعیت ا

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آره جانم چرا نمیشه؟ سوررئال به زبون ساده یعنی مرز میان واقعیت و توهم. یعنی اگر شما کتاب رو بخونین نه میتونین بگین کاملا واقعی بوده نه میتونین بگین واقعی نبوده. یک جور ادبیات فراتر از واقعیت های معمولی زندگیه. و از عناصر تخیل هم در اون استفاده نمیشه که در دسته ی تخیلی ها قرار بگیره. از عناصر واقعیت ا

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    آره جانم چرا نمیشه؟ سوررئال به زبون ساده یعنی مرز میان واقعیت و توهم. یعنی اگر شما کتاب رو بخونین نه میتونین بگین کاملا واقعی بوده نه میتونین بگین واقعی نبوده. یک جور ادبیات فراتر از واقعیت های معمولی زندگیه. و از عناصر تخیل هم در اون استفاده نمیشه که در دسته ی تخیلی ها قرار بگیره. از عناصر واقعیت ا

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری عزیز دلم

    ۲ ماه پیش
  • فرشته

    1

    خیلی جذابه... از همین پارت اول، آدم رو جذب می کنه به خوندن و ادامه دادن😍

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    1

    داستان متفاوتی داره و خیلی جالب به نظر می رسه👏🏻🌹

    ۲ ماه پیش
  • الناز

    1

    نمیدونم شاید کار خداس که منی که تو این یه هفته هرررررر لحظه اشو به اندازه تماااااام عمر 27 سالم به خودکشی و اینکه چطور از شر خودم خلاص شم فک کردم حالا رسیدم به این رمان امیدوارم جواب سوالامو اینجا بگیرم شاید قانع شدم که چرا نباید خودمو بکشم😔💔

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    پس با رامونا همراه شو. حتما تا اخرش میگیری...

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!