رس به قلم آرزو مهاجر
پارت ده :
رامونا متوجه ی پلههایی شد که به زیرزمین میرفتند. لحظهای احساس کرد عروسکی مثل عروسکهایی که گوشه و کنار قلعه چیده بودند، پایین پلهها دیده؛ و آن چه توجهش را جلب کرد، چشمان خونی عروسک بود. لبه ی پلهها ایستاد. بله. یک عروسک از در نیمه باز زیرزمین، د ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

طاها
0منظورتون از طولانی چقد طولانیه مثلا من فک میکنم صد پارت برای این کار زیادی طولانی باید باشع ولی مثلا شما فک میکنی طولانی ینی درحد وان پیس طولانی ۱۱۷۰ پارت طولانی یه نشونه بهمون بده مثل خالق وان پیس که میگه اونجایی ک مرد موقرمز بیشتر از همیشه ظاهر شد اماده باشید برای پارتهای پایانی