رس به قلم آرزو مهاجر
پارت هجده :
مرد کلنگ را زیر گلوی رامونا برد و او مجبور شد چانهاش را عقب بدهد تا تیغه ی برنده ی آن که انعکاس صورت رنگ پریده و بینی سرخ از سرمای خودش را در آن میدید، پوستش را نبُرد. مرد گردنش را کج کرد و حلقه ی دستش را کمی شلتر. پای چپ رامونا هم کمی روی صخره ی یخزده لغزید و حس کرد زیردلش خالی شده. چشمانش را بست. صدای فریادی خفه شده از داخل مه گفت: رامونا؟ کجایی؟
صدای مهرشاد بود. چشمانش را باز ک
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
💕😍
۴ هفته پیشZoha
0رامونا:علیرام بیا یه بوس بده به عمویی😘😔🤣
۴ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
رامونا:💋💋💋💋
۴ ماه پیشبرفین
0این علیرام ما فازش چیه ناموسا
۴ ماه پیشماهلین
0برین کنار بزارین خودم با کراش العالمین جذابمون صحبت کنم شاید بتونم قاپشو از رامونا بدزدم😉😂😔
۴ ماه پیشطوفان
2رامونا جان خواهر تو وایسا من برم باهاش صحبت کنم ببینم حرف حسابش چیه هرچی گفت خبرت میدم در ضمن میپرسم ازش که کیه و چکارس چطوره هوم ؟؟
۴ ماه پیشنسترن
0خیلی قشنگ توصیف کردی وقتی رمانو میخونی کلا محوش میشی
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت نسترن جون❤️
۵ ماه پیشSima
2ندیده و نشناخته عاشق علیرام شدم😂❤️ تو ساختن شخصیت بی نظیرین خانم مهاجر
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
قربونت
۵ ماه پیشنظمی
0به نظرم تو شلوغی نزدیک شدن بهش هیچ خطری نداره
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ظاهرا آره.... ولی در باطن...
۵ ماه پیشفیوزپفیوز
0داره جالب میشهههه....اینی که اوی پوستر عکسش زده علیرامه؟
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پسره که کلنگ داره آره
۵ ماه پیشفرشته
3وقتی رمان رو می خونی محوش میشی، انگار که خودت داخل رمانی... خیلی قشنگ و حرفه ای نوشته شده😍❤️
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
فدات شممو
۵ ماه پیشفرشته
0خدانکنه🥰 جان دلی بانو❤️
۵ ماه پیشفرشته
2من دلم می خواد فیلمش رو ببینم😍❤️
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ژانر ترسناک میشه😁🤭
۵ ماه پیشفرشته
0عالیه خب😍 حیفه چنین رمان شاهکاری تبدیل به فیلم نشه و این فیلم رو ندید، ان شاءالله فیلمش رو ببینیم😍❤️
۵ ماه پیشنظمی
1حالا چرا خودش نمیره جلو باهاش صحبت کنه؟ می تونه پشت گردنش رو هم ببینه
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
ازش میترسن یه جورایی. به این اسونی هم نیست. با اون کلنگش
۵ ماه پیشنیلوفر آبی
1اینقدر رمانتون قشنگه که تصورش میکنم اگر همون لحظه اونجاهستم ممنون خسته نباشید 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️❤️🥰🥰😍😍
۵ ماه پیشAyda
0خیلی زیباست منم با رامونا موافقم باید یه فرصت برای صحبت به علیرغم بدن تا شاید اطلاعاتی به دست بیارن
۵ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
پس مثل رامونا شجاعی
۵ ماه پیشAyda
0نمیدونم شجاعته یا چی ولی از بلاتکلیفی بدم میاد و اینکه یه سری وقتا راه نجات تو ریسک کردنه😄
۵ ماه پیشرونیکا
0پس قاتل علیرامه 🔪👿
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مریم
0واقعا داستان قشنگیه . من بقیه ی رمان هاتون هم میخونم و واقعا نمی تونم تز خوندنشون دست بردارم . محلشون میشم و بیرن نمیام . واقعا از داستان خوبتون ممنونم