پارت هجده :

مرد کلنگ را زیر گلوی رامونا برد و او مجبور شد چانه‌اش را عقب بدهد تا تیغه ی برنده ی آن که انعکاس صورت رنگ پریده و بینی سرخ از سرمای خودش را در آن می‌دید، پوستش را نبُرد. مرد گردنش را کج کرد و حلقه ی دستش را کمی شل‌تر. پای چپ رامونا هم کمی روی صخره ی یخ‌زده لغزید و حس کرد زیردلش خالی شده. چشمانش را بست. صدای فریادی خفه شده از داخل مه گفت: رامونا؟ کجایی؟

صدای مهرشاد بود. چشمانش را باز ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    0

    واقعا داستان قشنگیه . من بقیه ی رمان هاتون هم میخونم و واقعا نمی تونم تز خوندنشون دست بردارم . محلشون میشم و بیرن نمیام . واقعا از داستان خوبتون ممنونم

    ۴ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💕😍

    ۴ هفته پیش
  • Zoha

    0

    رامونا:علیرام بیا یه بوس بده به عمویی😘😔🤣

    ۴ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    رامونا:💋💋💋💋

    ۴ ماه پیش
  • برفین

    0

    این علیرام ما فازش چیه ناموسا

    ۴ ماه پیش
  • ماهلین

    0

    برین کنار بزارین خودم با کراش العالمین جذابمون صحبت کنم شاید بتونم قاپشو از رامونا بدزدم😉😂😔

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    2

    رامونا جان خواهر تو وایسا من برم باهاش صحبت کنم ببینم حرف حسابش چیه هرچی گفت خبرت میدم در ضمن میپرسم ازش که کیه و چکارس چطوره هوم ؟؟

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    0

    خیلی قشنگ توصیف کردی وقتی رمانو میخونی کلا محوش میشی

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت نسترن جون❤️

    ۵ ماه پیش
  • Sima

    2

    ندیده و نشناخته عاشق علیرام شدم😂❤️ تو ساختن شخصیت بی نظیرین خانم مهاجر

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت

    ۵ ماه پیش
  • نظمی

    0

    به نظرم تو شلوغی نزدیک شدن بهش هیچ خطری نداره

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ظاهرا آره.... ولی در باطن...

    ۵ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    داره جالب میشهههه....اینی که اوی پوستر عکسش زده علیرامه؟

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    پسره که کلنگ داره آره

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    3

    وقتی رمان رو می خونی محوش میشی، انگار که خودت داخل رمانی... خیلی قشنگ و حرفه ای نوشته شده😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات شممو

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    0

    خدانکنه🥰 جان دلی بانو❤️

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    2

    من دلم می خواد فیلمش رو ببینم😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ژانر ترسناک میشه😁🤭

    ۵ ماه پیش
  • فرشته

    0

    عالیه خب😍 حیفه چنین رمان شاهکاری تبدیل به فیلم نشه و این فیلم رو ندید، ان شاءالله فیلمش رو ببینیم😍❤️

    ۵ ماه پیش
  • نظمی

    1

    حالا چرا خودش نمیره جلو باهاش صحبت کنه؟ می تونه پشت گردنش رو هم ببینه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ازش میترسن یه جورایی. به این اسونی هم نیست. با اون کلنگش

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    1

    اینقدر رمانتون قشنگه که تصورش میکنم اگر همون لحظه اونجاهستم ممنون خسته نباشید 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ❤️❤️🥰🥰😍😍

    ۵ ماه پیش
  • Ayda

    0

    خیلی زیباست منم با رامونا موافقم باید یه فرصت برای صحبت به علیرغم بدن تا شاید اطلاعاتی به دست بیارن

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    پس مثل رامونا شجاعی

    ۵ ماه پیش
  • Ayda

    0

    نمیدونم شجاعته یا چی ولی از بلاتکلیفی بدم میاد و اینکه یه سری وقتا راه نجات تو ریسک کردنه😄

    ۵ ماه پیش
  • رونیکا

    0

    پس قاتل علیرامه 🔪👿

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️