پارت پانزده :

فصل هشتم: الخَبیر ( آگاه ترین)
شب گذشته از شدت استرسی که به آن‌ها وارد شده بود، نتوانسته بودند بخوابند. هی از شانه به آن شانه و از این پهلو به آن پهلو می‌غلتیدند. و این فکر در همه مشترک بود که چه طور از پس همچین داستان پیچیده و سختی بربیایند؟ آن هم با این زمان محدودی که حتی نمی‌دانستند کی به پایان می‌رسد؟ داستانی که نه شروعش معلوم بود نه پایانش. رامونا مدام به آن مرد فکر می‌کرد. به آن م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    یا ابلفضل رامونا میخواد با مرده بره رابطه چه باحال ای جاان کار خدارو ببین بچرو از سینگلی در اورد

    ۴ ماه پیش
  • آیلاری

    0

    در هر پارت هزارتا سوال برام پیش میاد

    ۴ ماه پیش
  • طوفان

    2

    حاجی خیلی به ماتریکس شباهت داره دمت گرم

    ۵ ماه پیش
  • حسین

    1

    یعنی علیرام مرده؟ وای چه پیچ در پیچ شد

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    1

    چقدر قشنگه.. ببخشیدااا من با خوندن پارت قبل بلانسبت مای بیبی نیاز شدم😔🤣

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    مای بیبی گرونه به نظرم، کهنه رو امتحان کن😔🤣

    ۵ ماه پیش
  • Zoha

    1

    امتحانش میکنم🤣🤣🤣

    ۵ ماه پیش
  • ♡Boshra♡

    0

    منتظر پارت بعدی🤭☺️

    ۵ ماه پیش
  • Shole

    0

    خیلی عالی بود نویسنده جان خسته نباشی

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بوسسس

    ۵ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    خیلی خیلی قشنگ بود ممنون خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    آرزو جون مثل همیشه عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت ریحانه عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    من فدات بشم تو بمونی برامون رمان های خوشگل بنویسی

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    1

    وای چقد دارک یعنی اون مرد نقاب دار قبلن مرده و الان روحش اونجاس 😶

    ۵ ماه پیش
  • حلما

    1

    این قلعه و اتفاقاتش مثل گیر افتادن توی یه ماتریکس میمونه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    چه تشبیه قشنگی!

    ۵ ماه پیش
  • ایرا

    1

    من یه رمان خون حرفهایم ولی این با همش فرق میکنه واقعا باحاله

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    فوق العاده جذابه این رمان🤩 بی صبرانه منتظرپارت بعدی ام خسته نباشی نویسنده ماهروتوانمند❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بوس💋

    ۵ ماه پیش
  • رول شکلات

    1

    یا اگر سپیده قاتل نباشه، اون قسمتی که گفته جنازه را پیدا کنید، جنازه خود سپیده باشه. چون رنگ پریده ست. ظاهرش غیرعادیه. مثل جنازه میمونه درواقع

    ۵ ماه پیش
  • نیکی

    1

    از کجا معلوم اصلا همه چی زیر سر خود سپیده نباشه؟ دلیلی نداره ادم با یه غریبه اینقدر راحت و سریع مهربونی کنه. ممکن قاتل اون باشه.

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️