پارت نوزده :

همان لحظه یک خدمتگذار از بغل علیرام رد شد و به او آب‌میوه تعارف کرد و علیرام با بالا فرستادن ابروهایش پاسخ منفی داد. ساسان نچی کرد و گفت: تئوری رد شد. یارو واقعیه.

آن‌ها همین طور ایستاده بودند و برگ‌های حدس و گمانشان را رو می‌کردند که دیدند، پسری که مهرشاد را اولین صبح برای نانوایی برده است، با کیسه‌ای نان بر دوش داخل حیاط شده و صورتش از سنگینی حمل آن بار سنگین سرخ است. مهرشاد به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دینا

    0

    عکس شخصیت هارو کجا میزاری؟

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هم اینجا استوری میکنم هم کانالم در بله عزیزم: @arezunovel

    ۲ ماه پیش
  • آیلاری

    0

    منم اگه زنم سپیده بود براش هر ماه یه کلیه جدید اضافه میکردم😂😂

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    وای خدا😂😂😂عالی بود

    ۳ ماه پیش
  • برفین

    0

    میدونم این سوال اصلا مناسب نیست بین این همه راز و وحشتو اینا ولی خب رامونا خوشگلتره یا سپیده تورو قران نگو هر دو به اندازه بالاخره یکی خوشگلتره

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    هردو رو دیدین دیگه عکسهاشونو میذارم😁

    ۳ ماه پیش
  • Jolia

    0

    اتفاقا منم همین فکرو کردم😱😱

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    0

    نکنه اون آبگوشت جنازه اون آدمه😑

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    تا اینجا واقعا از این رمان خوشم اومده و تنها رمانیه که باعث میشه بعد از کلی خستگی سرکار و مشغله های روزانه ذهنم به چیز دیگه ای معطوف بشه مرسی از قلم زیبات نویسنده عزیزم❤️

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    فدات شم سارا جون

    ۳ ماه پیش
  • کاردینال

    1

    احساس میکنم گوشت آدم داره آبگوشته😂💔

    ۳ ماه پیش
  • الوریا

    0

    ااااایییییی ابگوشب هیچ وقت ازش خوشم نیومد

    ۳ ماه پیش
  • سپیده

    0

    وای اسم منم سپیده ست😂❤️ حس کردم خودمم. همزاد پنداری شد

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ای جان

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    0

    من تا این پارت که خوندم ،هیچ احساس ترسی نداشتم نسبت به رمان و فقط برام جالب و جذاب بود،ولی این اولین پارتی هست که ضربان قلبمو حس کردم البته اینکه ساعت ۲نصف شب دارم میخونم بی تاثیر نیست😅موفق باشی .منم داستان مینویسم ولی عزم من مثل شما قوی نیست که به اتمام برسونمش و یا حتی به کسی بگم بخونه

    ۳ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    0

    برای این پارت کامنتم نمیاد باید برم جلوتر

    ۳ ماه پیش
  • فرشته

    0

    ترسناک و دلهره آور و هیجان انگیز😱🤭😢 فوق العاده مثل همیشه❤️

    ۳ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    وای نگو اون ابگوشت چرب و چیلی پر از گوشت ،جنازه ی اون ادمه🤦🤦🤦🤦

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نه معمولی بود خداروشکر🤣

    ۳ ماه پیش
  • مریم

    2

    هم چنان در انتظار پارت بعدی.. 🙆🏿 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    هییییی منم اینجام ولی شما؟

    ۳ ماه پیش
کپی شد!