پارت سیزده :

ساسان که به دور و بر سرک می‌کشید، گفت: بچه‌ها در پشت سرمون بسته نشده. روی هم رفته.
ارکیده گفت: خب برو ببند.
ساسان که گویی نمی‌خواست از جمع دور بشود، بحث را عوض کرد و گفت: این‌جا هیچ‌کس نیست. قلعه ی به این بزرگی رو مگه می‌شه شب‌ها بدون آدم ول کنن؟ اگه دزد بیاد چی؟

ارکیده زانویش را تند تند تکان می‌داد. گفت: خب اومده دیگه. ما الان این‌جاییم! انگشت‌های پام رو حس نمی‌کنم. خیلی سØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    هعی حیف اون چشای ابی معصومت پدسگ که یک ملتو *** بند کردی که منی که سال در سال *** نمیخونم نشستم *** شب خوندم الان کتاب قران کنارمه

    ۵ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    پیشنهاد میکنم موقع خوندن رمان «هِلگورد» ده تا قرآن دورت بچینی🤣

    ۵ ماه پیش
  • آیلاری

    0

    عروسکه نگهبان قلعه هستش. و میخورد اینا رو گیر بندازه فکر کنم البته...

    ۶ ماه پیش
  • نگار

    0

    اخه چرا الان خودمو دست عروسکهای اتاقم میدم تا بکشنما میگه چرا خیلی دارکه

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    💀💀🤪🤪

    ۶ ماه پیش
  • نگار

    0

    به جان خودم ۳شبه ومن قلبم تو دهنم

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😎 اوا چرا

    ۶ ماه پیش
  • کاردینال

    1

    الان نصف شبه دارم سکته میکنم🤣💔💔

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😈😈😈

    ۶ ماه پیش
  • مریم

    1

    وای موهای تنم سیخ شد. دیگه نزدیک عروسکها نمیشم خانوووم مهاجرررر😂😂

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۶ ماه پیش
  • فیوزپفیوز

    1

    والا منم ترسیدم چه برسه به بقیه🤣ولی خیلی رمام باحالیههه

    ۶ ماه پیش
  • Goldenheart

    1

    یعنی میگی که اونا توی قلعه اومدن و چیزایی که دیدن یه جور رویا یا توهم بوده؟؟؟؟

    ۶ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ببین. این قلعه و این شهر توی برزخ، تجسم هستن. ساختگی هستن ادمای توش هم همینطور. صرفا جهت ازمایش رامونا و دوستاش ساخته شدن. فقط خود رامونا و دوستاش واقعی ان

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    2

    ناموسا از ترس یه تسبیح برداشتم صلوات میگم😂😑

    ۷ ماه پیش
  • ...

    6

    همه چی انقد خوب توصیف شده که انگار دارم یه سریال ترسناک میبینممم. همه چی کاملا ملموسه خصوصا تیکه ی عروسک، وقتی از بالای سرشون افتاد پایین(من اصلا نمیتونم خوب تصور کنم) ولی این تیکه ها رو انگار به چشم می بینم. عالیییی

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    قربونت برم جانم.

    ۷ ماه پیش
  • مبینا

    2

    هم خلاقانه اس هم قلم نویسنده رو دوست دارم

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    لطف داری مبینا جون

    ۷ ماه پیش
  • فرشته

    3

    واقعا چه ایده ی جذاب و خاصی داره رمان😍 بهترینی بانو❤️

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بوسسسس

    ۷ ماه پیش
  • نظمی

    3

    میشه تندتر پارت بذارید؟ آخه برم سرکار دیگه وقت خوندن ندارم

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    ای جانم. خدا قوت عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • مریم

    2

    وووویی داره جالب میشه عالیه عالی ارزش صبر کردن داره 😂👍

    ۷ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    بوس 💋

    ۷ ماه پیش
  • فرشته

    2

    اینکه نظر من براتون مهمه و به همه ی کامنت هام جواب میدین، خیلی خوشحالم می کنه... خیلی ممنونم بانو جان❤️

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️