لیست کلیه پارتهای رمان راند آخر : پارت های 1 تا 12
تعداد کل پارت های منتشر شده : 12
-
رمان راند آخر - پارت 1
به نام خدا رینگ، ساکت شده بود. سکوتی که بعد از فریادها و ضربهها میافتاد، از خودِ مشتها هم سنگینتر بود. شاهرخ نفسزنان ایستاده بود و نگاهش را روی حریفِ نقشبرزمینشدهاش نگه داشته بود؛ حریفی که حالا دیگر فقط سایهای از یک مبارز بود. خون از گوشهی لبش پایین میریخت و بدنش زیر فشار درد به ...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 2
با یادآوری گذشتهی خاکخورده و تلخش، پوزخند عمیقی گوشهی لبهایش نشست. واقعاً میتوانست بالاخره بعد از گذشت دوازده سال دوری و تنهایی، دوباره پا به آن مکان بگذارد؟ همان عمارتی که در اوج نوجوانی و بیپناهی، توسط صاحبان مغرور و بیرحمش از آن رانده شده بود؟ آیا واقعاً زمانش رسیده بود که دوباره تم...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 3
شاهرخ با نگاهی داغ، سنگین و خمار به دخترانی خیره شده بود که با تنهای کشیده، پوستی برنزه و حرکاتی پر از دلبری، تنِ خود را با ریتم تند و کوبندهی موسیقی هماهنگ کرده بودند و دور میلههای براق استیج میچرخیدند. فضای گرمازده و پر از دود بار، با شکستِ نورهای لیزریِ قرمز و آبی رنگ میگرفت و روی چهره...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 4
شاهرخ تا جایی که میتوانست از دخترکِ مجهول فاصله گرفت. ضربانِ قلبش در سینهاش میکوبید. جسمش هنوز میانِ آن بارِ شلوغ و پر از دود بود، اما ذهنش بهیکباره به سالهای بسیار دور، به همان گذشتهی خاکخورده و فراموششده پرت شده بود. رقصِ نورهای خیرهکننده و همهمهی جمعیتِ در حالِ رقص، بهآرامی محو ش...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 5
قبل از رفتن، با اکراه و حالِ بدی که از پوچیِ شبِ پیش به دلش افتاده بود، اسکناسِ صد دلاری را از کیفِ پولش بیرون آورد و دردسته، بیآنکه به صورتش نگاه کند، کنارِ دخترکِ ناآشنا انداخت. دستی خسته به پشت سرش کشید، درِ اتاق را باز کرد و بیصدا بیرون زد. وسطِ راه، نگاهی به ساعتِ مچیِ گرانقیمتش انداخت و...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 6
با ظرافت و وسواس، دستی به پیچوتاب موهای مواج و مجعدم کشیدم، تارهای فرخورده را روی شانهام مرتب کردم و لبخندی محو و دخترانه روی لبهایم نشست. سریع گوشی را بالا آوردم و برای کامبیز تایپ کردم: «زود نیست؟» انگار ثانیهشماری میکرد؛ چون بلافاصله پیامم سین شد و جوابِ پر از چربزبانیاش روی صفحه ن...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 7
عمه فریده، بیاعتنا به حال و هوای من، شروع کرد به خورداندنِ آبقند به مامان. بعد، در حالی که قاشق را از دهانِ مامان بیرون میکشید، با همان لحنِ غرغروی همیشگیاش به من توپید: - آخه دخترِ عاقل! این چه معجونیه دادی دست من؟ آب قند آوردی یا قندِ آب؟ اصلاً میفهمی چی کار میکنی؟ نصفِ لیوان قنده! نگاهی...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 8
تنها کسی که وسط این غوغا آرام، نفوذناپذیر و کاملاً بیتفاوت به نظر میرسید، خانبابا بود. نگاهم بیاختیار روی چهرهی پرچینوچروک اما پرابهتش لغزید. «حاج رسول ارجمند»؛ بزرگِ بیچونوچرای خاندان ارجمند. پیرمردی که کلامش حکم قانون نانوشته اما لایتغیر این طایفه بود. مردی که اگر با آن صدای خشدار و مق...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 9
لبخند ملایمی زدم، دستم را لای موهای لخت و نرم قهوهایاش فرو بردم و آنها را نوازش کردم: - چون اون روزها تو اصلاً به دنیا نیومده بودی؛ هنوز توی دل مامان ترانهات جا خوش کرده بودی. دایی شاهرخ دوازده سال پیش گذاشت و رفت فرنگ... خیلی وقته نبوده. باربد بیشتر خودش را به من چسباند و پرسید: - تو خودت دید...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 10
این خبر مثل صاعقهای بر سر عزیز فرود آمد. شکوه، بیقراری و خشم در نگاهش شعله کشید. چادرش را بیشتر دور شانههای نحیفش پیچید و با فریادی که از تهماندهی جانش برمیآمد گفت: - دیروز رسیده؟ بیست و چهار ساعته تهرانه و منِ مادر باید حالا بفهمم؟! خب زنگ بزن بهش مسعود! زنگ بزن به اون پسر،گوشی رو بردار بگ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 11
میان کابوس وحشتناک گذشته و واقعیت سنگین حال معلق مانده بودم؛ نه پایم به زمین این عمارت میرسید و نه میتوانستم از آن آب سیاه بیرون بیایم. در اوج خفگی و وحشت، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد، درست مثل پرت شدن در پرتگاهی بیپایان! اکسیژن در سینهام ته کشید. لبهای...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 12
«راوی» *شاهرخ* جرعهای از معجونِ نیروزای محبوبش نوشید و تلخیِ غلیظِ قهوه، مثلِ خاطراتِ دفنشده در گلویش نشست. با پوزخندِ شیطنتآمیزی به صفحهی گوشیاش خیره شد؛ نورِ نمایشگر روی صورتِ استخوانیاش میرقصید. انتظارِ این حجم از استقبال -یا شاید بهتر است بگوییم هراس- از سوی خاندانِ پرادعای «ارجمند» ر...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
- 1
