لیست کلیه پارتهای رمان راند آخر : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 33
-
رمان راند آخر - پارت 1
"به نام خدا" رینگ، ساکت شده بود... بعد از یک مبارزه سخت... شاهرخ، نفس در سینه اش حبس شده بود... با چشم های بسته به سکوتی که در فضا حاکم بود گوش داد. سکوتی که بعد از فریادها و ضربهها میافتاد، از خودِ مشتها هم سنگینتر بود. شاهرخ کمی بعد نفسزنان ایستاد و نگاهش را روی حریفِ نقشبر زمینشده...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 2
با یادآوری گذشتهی خاکخورده و تلخش، پوزخند عمیقی گوشهی لبهایش نشست. واقعاً میتوانست بالاخره بعد از گذشت دوازده سال دوری و تنهایی، دوباره پا به آن مکان بگذارد؟ همان عمارتی که در اوج نوجوانی و بیپناهی، توسط صاحبان مغرور و بیرحمش از آن رانده شده بود؟ آیا واقعاً زمانش رسیده بود که دوباره تم...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 3
شاهرخ با نگاهی داغ، سنگین و خمار به دخترانی خیره شده بود که با تنهای کشیده، پوستی برنزه و حرکاتی پر از دلبری، تنِ خود را با ریتم تند و کوبندهی موسیقی هماهنگ کرده بودند و دور میلههای براق استیج میچرخیدند. فضای گرمازده و پر از دود بار، با شکستِ نورهای لیزریِ قرمز و آبی رنگ میگرفت و روی چهره...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 4
شاهرخ تا جایی که میتوانست از دخترکِ مجهول فاصله گرفت. ضربانِ قلبش در سینهاش میکوبید. جسمش هنوز میانِ آن بارِ شلوغ و پر از دود بود، اما ذهنش بهیکباره به سالهای بسیار دور، به همان گذشتهی خاکخورده و فراموششده پرت شده بود. رقصِ نورهای خیرهکننده و همهمهی جمعیتِ در حالِ رقص، بهآرامی محو ش...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 5
قبل از رفتن، با اکراه و حالِ بدی که از پوچیِ شبِ پیش به دلش افتاده بود، اسکناسِ صد دلاری را از کیفِ پولش بیرون آورد و دردسته، بیآنکه به صورتش نگاه کند، کنارِ دخترکِ ناآشنا انداخت. دستی خسته به پشت سرش کشید، درِ اتاق را باز کرد و بیصدا بیرون زد. وسطِ راه، نگاهی به ساعتِ مچیِ گرانقیمتش انداخت و...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 6
با ظرافت و وسواس، دستی به پیچوتاب موهای مواج و مجعدم کشیدم، تارهای فرخورده را روی شانهام مرتب کردم و لبخندی محو و دخترانه روی لبهایم نشست. سریع گوشی را بالا آوردم و برای کامبیز تایپ کردم: «زود نیست؟» انگار ثانیهشماری میکرد؛ چون بلافاصله پیامم سین شد و جوابِ پر از چربزبانیاش روی صفحه ن...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 7
عمه فریده، بیاعتنا به حال و هوای من، شروع کرد به خورداندنِ آبقند به مامان. بعد، در حالی که قاشق را از دهانِ مامان بیرون میکشید، با همان لحنِ غرغروی همیشگیاش به من توپید: - آخه دخترِ عاقل! این چه معجونیه دادی دست من؟ آب قند آوردی یا قندِ آب؟ اصلاً میفهمی چی کار میکنی؟ نصفِ لیوان قنده! نگاهی...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 8
تنها کسی که وسط این غوغا آرام، نفوذناپذیر و کاملاً بیتفاوت به نظر میرسید، خانبابا بود. نگاهم بیاختیار روی چهرهی پرچینوچروک اما پرابهتش لغزید. «حاج رسول ارجمند»؛ بزرگِ بیچونوچرای خاندان ارجمند. پیرمردی که کلامش حکم قانون نانوشته اما لایتغیر این طایفه بود. مردی که اگر با آن صدای خشدار و مق...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 9
لبخند ملایمی زدم، دستم را لای موهای لخت و نرم قهوهایاش فرو بردم و آنها را نوازش کردم: - چون اون روزها تو اصلاً به دنیا نیومده بودی؛ هنوز توی دل مامان ترانهات جا خوش کرده بودی. دایی شاهرخ دوازده سال پیش گذاشت و رفت فرنگ... خیلی وقته نبوده. باربد بیشتر خودش را به من چسباند و پرسید: - تو خودت دید...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 10
این خبر مثل صاعقهای بر سر عزیز فرود آمد. شکوه، بیقراری و خشم در نگاهش شعله کشید. چادرش را بیشتر دور شانههای نحیفش پیچید و با فریادی که از تهماندهی جانش برمیآمد گفت: - دیروز رسیده؟ بیست و چهار ساعته تهرانه و منِ مادر باید حالا بفهمم؟! خب زنگ بزن بهش مسعود! زنگ بزن به اون پسر،گوشی رو بردار بگ...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 11
میان کابوس وحشتناک گذشته و واقعیت سنگین حال معلق مانده بودم؛ نه پایم به زمین این عمارت میرسید و نه میتوانستم از آن آب سیاه بیرون بیایم. در اوج خفگی و وحشت، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد، درست مثل پرت شدن در پرتگاهی بیپایان! اکسیژن در سینهام ته کشید. لبهای...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 12
«راوی» *شاهرخ* جرعهای از معجونِ نیروزای محبوبش نوشید و تلخیِ غلیظِ قهوه، مثلِ خاطراتِ دفنشده در گلویش نشست. با پوزخندِ شیطنتآمیزی به صفحهی گوشیاش خیره شد؛ نورِ نمایشگر روی صورتِ استخوانیاش میرقصید. انتظارِ این حجم از استقبال -یا شاید بهتر است بگوییم هراس- از سوی خاندانِ پرادعای «ارجمند» ر...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 13
مسعود نگاهی به زنبرادرش، سودابه انداخت؛ زنی که بیصدا گوشهی مبل کز کرده بود، چادرش را روی دهانش میفشرد و با غصه اشک میریخت. در چشمان سرخ و غرق در التماسش، انتظارِ جانکاهی موج میزد تا بفهمد پسرکِ رنجدیدهاش بالاخره قصد بازگشت به این عمارت شوم را دارد یا نه؟ که بالاخره این دوری تمام میشد یا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 14
در آنطرفِ خط، مسعود شوکه و نگران به آخرین حرفِ شاهرخ فکر میکرد. تا حدودی میدانست پسرکِ زخمخورده چه نیتی پشتِ این خواستهاش دارد و همین، بیشتر از هر چیز نگرانش میکرد. شاهرخ هم مانندِ ماهور، آن خاطراتِ تلخ را فراموش نکرده بود. هرچند ماهور توانسته بود در مقابلِ اتفاقاتِ گذشته مقاومت کند و چیزی ...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 15
قلبم آنقدر تند میزد که انگار میخواست قفسهی سینهام را بشکافد و بیرون بزند. ضربانهای بیامانش تا شقیقههایم بالا میرفت و نمیگذاشت تمرکز کنم؛ صفحهی گوشی را میدیدم، اما کلمات برایم تار و درهم شده بودند. آب دهانم را با سختی قورت دادم. انگشتهایم روی صفحهی سردِ گوشی خشک شده بودند که پیام بعد...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 16
با بیچارگی نالیدم: - مامان؟! محکمتر بغلم کرد. صدایش پر از نگرانی شد و با دستهایی که آرام روی پشتم میکشید، گفت: - جانِ مامان؟ لبهایم لرزید. بغضم را پایین فرستادم، اما راهِ گلویم را بسته بود و اجازه نمیداد درست حرف بزنم. - برگردیم خونهمون... اینجا... هر وقت اومدیم اینجا، یه اتفاقی برامون افتا...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 17
مامان شیرین، وقتی سکوتِ طولانیام را دید، آهی کشید و روی موهایم را نرم بوسید. بعد با مهربانی و دلسوزی گفت: - دخترِ من داره بزرگ میشه... مادر فدات بشه! دیگه نبینم چشمای قشنگت گریون باشه، ها؟ پاشو بریم پیشِ بقیه... پاشو، خوشگلم! دلم سنگین بود و ذهنم آنقدر درگیر شده بود که حتی توانِ فکر کردن به چی...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 18
هنوز سوزشِ کلماتِ تند و تیزِ عزیز در رگهایم میدوید؛ انگار که نیشِ ماری کوچک، زیر پوستم خزیده بود و مدام زهرش را در خونم میپاشید. با همان قدمهای عصبانی و محکم، میخواستم فاصله بگیرم؛ میخواستم فرار کنم از این آشپزخانه، از آن بویِ ماندگارِ چای و تهمتهایِ بیپایان، از این هوای سنگین که گویی قرا...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 19
از جا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. شهر زیرِ پایش بود، کوچک و حقیر. درست مثلِ خانوادهاش. انگشتانش را باز کرد و به هوایِ شب که از پنجره به داخل میخزید، چنگ زد. هوایِ خنکِ شب، صورتش را لمس کرد؛ حسی شبیه به آرامشِ قبل از طوفان. شاهرخ ارجمند، با تمامِ کینهای که در طولِ دوازده سال در جانش پرورانده ب...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 20
به خودم که آمدم، وسطِ حیاطِ عمارت بودم؛ جایی که انگار اکسیژن در آن جایش را به فریاد و هیاهو داده بود. آنقدر سر و صدا بود که برای لحظهای گیج و منگ، خشکم زد. مغزم مثلِ یک دستگاهِ فرسوده، تقلا میکرد تا این حجم از صداهایِ گوشخراش را پردازش کند. مامان شیرین که انگار از پیشدستیِ عزیز برای سپردنِ ا...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
- 1
- 2
