راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت یازده :
میان کابوس وحشتناک گذشته و واقعیت سنگین حال معلق مانده بودم؛ نه پایم به زمین این عمارت میرسید و نه میتوانستم از آن آب سیاه بیرون بیایم. در اوج خفگی و وحشت، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد، درست مثل پرت شدن در پرتگاهی بیپایان!
اکسیژن در سینهام ته کشید. لبهای خشکم با عجز از هم فاصله گرفتند و از پشت پردهی تاریک پلکهای بستهام، با وضوحی هو

لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0چیشده مگه قبلا