پارت یازده :

میان کابوس وحشتناک گذشته و واقعیت سنگین حال معلق مانده بودم؛ نه پایم به زمین این عمارت می‌رسید و نه می‌توانستم از آن آب سیاه بیرون بیایم. در اوج خفگی و وحشت، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد، درست مثل پرت شدن در پرتگاهی بی‌پایان!

اکسیژن در سینه‌ام ته کشید. لب‌های خشکم با عجز از هم فاصله گرفتند و از پشت پرده‌ی تاریک پلک‌های بسته‌ام، با وضوحی هو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    چیشده مگه قبلا

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    1

    چی یعنی چه نمی فهمم چی شده؟شاهرخ چیکار کرده که گناهکار بی گناه و غرورش خورد شده واقعا کنجکاوم برا قسمت های بعدی💙💙

    ۴ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    در ادامه می فهمیم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️