پارت سیزده :

مسعود نگاهی به زن‌برادرش، سودابه انداخت؛ زنی که گوشه‌ی مبل کز کرده بود، چادرش را روی دهانش می‌فشرد و بی‌صدا اشک می‌ریخت. در چشمان سرخ و غرقِ التماسش، انتظارِ جان‌کاهی موج می‌زد تا بفهمد پسرکِ رنج‌دیده‌اش بالاخره قصد بازگشت به این عمارت شوم را دارد یا نه.

مسعود بی‌حرف، با شلوغی ذهنی و درماندگی، گوشی را به سمت او گرفت و سری به نشانه‌ی ناامیدی برایش تکان داد. سودابه دست از فش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!