پارت سیزده :

مسعود نگاهی به زن‌برادرش، سودابه انداخت؛ زنی که بی‌صدا گوشه‌ی مبل کز کرده بود، چادرش را روی دهانش می‌فشرد و با غصه اشک می‌ریخت. در چشمان سرخ و غرق در التماسش، انتظارِ جان‌کاهی موج می‌زد تا بفهمد پسرکِ رنج‌دیده‌اش بالاخره قصد بازگشت به این عمارت شوم را دارد یا نه؟ که بالاخره این دوری تمام می‌شد یا نه؟

مسعود نگاهی دزدید و بی‌حرف، با شلوغی ذهنی و درماندگی، گوشی را به سمت او گ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مامان عسل

    1

    چه بلایی بر سر این شاهرخ اومد که حتی جواب مادرشو نمیتونست بده ..معما شده🤗

    ۳ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    در ادامه می‌فهمیم

    ۳ هفته پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    چه سنگ دل شده 🫠

    ۴ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    روزگار تلخ...

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️