راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت سیزده :
مسعود نگاهی به زنبرادرش، سودابه انداخت؛ زنی که گوشهی مبل کز کرده بود، چادرش را روی دهانش میفشرد و بیصدا اشک میریخت. در چشمان سرخ و غرقِ التماسش، انتظارِ جانکاهی موج میزد تا بفهمد پسرکِ رنجدیدهاش بالاخره قصد بازگشت به این عمارت شوم را دارد یا نه.
مسعود بیحرف، با شلوغی ذهنی و درماندگی، گوشی را به سمت او گرفت و سری به نشانهی ناامیدی برایش تکان داد. سودابه دست از فش
لطفا صبر کنید...
