راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت دوم :
با یادآوری گذشتهی خاکخورده و تلخش، پوزخند عمیقی گوشهی لبهایش نشست. واقعاً میتوانست بالاخره بعد از گذشت دوازده سال دوری و تنهایی، دوباره پا به آن مکان بگذارد؟
همان عمارتی که در اوج نوجوانی و بیپناهی، توسط صاحبان مغرور و بیرحمش از آن رانده شده بود؟
آیا واقعاً زمانش رسیده بود که دوباره تمام آن خاطرات تلخ و دردهای کهنه پیش چشمش زنده شوند و چشمدرچشم خانوادهاش بایستد؟
خاطرهی صدای مادرش در سرش پیچید؛ به یاد آورد که چطور در تمام این سالها، زنِ بیگناه با بغض و اشک پشت تلفن به او التماس میکرد تا فقط برای چند روز برگردد. اینکه مادری در طول دوازده سالِ لعنتی، سرجمع حتی ده بار هم نتوانسته بود صورت پسرش را از نزدیک لمس کند و در آغوشش بگیرد، روح او را ذرهذره عذاب میداد.
شاهرخ تصمیمش را گرفته بود، اما همچنان در اعماق قلبش دو دل بود. هرچه باشد، بیش از یک دهه از خاک و کشورش دور مانده بود. او در این غربت تاریک، میان مردانی خشن، بیرحم و تنبهتن با مرگ بزرگ شده بود؛ در فضایی سرد و بتنی که هیچ بویی از ترحم نداشت. بهجای محبت، توجه و نازونوازشهای پدر و مادرش، زیر ضربات سهمگین مشت و لگدهای حریفانِ گردنکلفت قد کشیده بود. چه شبهایی که با تنی کوفته، دندههای ترکخورده و پوستی غرق در خون و سوزش، سر روی بالشِ سفت و نمور گذاشته بود تا یادش بماند که این دنیا به آدمهای ضعیف هیچ پناهی نمیدهد.
او برای رسیدن به این جایگاه، برای ساختن این هیکل نفوذناپذیر و نامی که سالنهای زیرزمینی را به لرزه درمیآورد، ذرهذره جان داده بود. از تکتک نفسها و جوانیاش مایه گذاشته بود. خودش به آنچه امروز بود، با تمام وجود افتخار میکرد؛ به قدرت بازوانش و ارادهی پولادینش. اما خوب میدانست که آن طبقهی اشرافی چه نگاهی دارند. میدانست خانوادهاش پس از آنکه بفهمند تکنوهی پسرشان... شاهرخ ارجمند، سالها پیش دانشگاه را رها کرده، در رشتهی مهندسی عمران درس نخوانده و تمام این سالها را در قفسهای مبارزه و کنار اراذل و اوباش زندگی کرده، بیدرنگ دوباره او را طرد و قضاوت خواهند کرد.
پوزخندش به خندهای تلخ و عصبی بدل شد. شیر آب را بست و صدای شرشر قطرات روی سرامیکهای سرد متوقف شد. با دست موهای خیس و بلندش را به عقب پس زد، نفس عمیقی کشید و حولهی کوتاهش را محکم دور کمرش گره زد.
وقتی از فضای بخارگرفتهی حمام پا به اتاق نیمهتاریکش گذاشت، چشمانش سریعتر از همیشه به تاریکی عادت کردند. اتاق بوی ماندگی و تنهایی میداد. نگاه تیزش را دور تا دور اتاق چرخاند، لبهایش را جمع کرد و سوت کوتاهی زد:
- هی کَتی... بیداری دختر؟!
سکوت شکست و چشمهای درخشانِ فسفری در تاریکی برق زدند. گربهی سیاهش نرم و بیصدا از لبهی پنجره پایین پرید، پنجههایش را بیصدا روی زمین گذاشت و به سمت پاهای شاهرخ آمد. سرش را به ساق پای عضلانی او مالید و با آن چشمهای سبزرنگ، مرموز و عمیقش به صورت او خیره شد.
شاهرخ کمی خم شد، دستش را میان موهای مخملی و براق گربه کشید و لبخند ملایمی به چهرهی باهوش حیوان زد:
- آمادهای بالاخره از اینجا بریم؟ وقتشه اسبابکشی کنیم.
گربه انگار کلماتش را فهمیده باشد، سرش را کج کرد، مردمکهایش درشت شدند و میویِ کوتاه و نازکی از گلویش بیرون داد. شاهرخ با لحنی آرام گفت:
- آفرین دختر نازم! چون تو موافقی، پس حتماً میریم... حالا برو اونطرفتر تا لباس بپوشم.
گربه با طمأنینه عقب کشید. شاهرخ به سمت کمد چوبی و قدیمی گوشهی اتاق رفت. گرهی حوله را باز کرد و آن را بیخیال روی زمین انداخت. سرمای هوای اتاق روی پوست مرطوبش نشست، اما برای بدنی که سالها عادت به سرما و درد داشت، چیزی نبود.
دست دیگری به موهای نمدارش کشید، تیغههای فکش از خشم پنهانی که سالها زیر پوستش نبض میزد منقبض شد و زیر لب با صدایی بم و تاریک غرید:
- درسته که دارم برمیگردم... ولی نه به اون عمارت لعنتی. تا زمانی که خودِ آقای ارجمند بزرگ شخصاً جلوم زانو نزنه و ازم نخواد، پام رو توی اون عمارت نمیذارم!
لبخندی شرارتآمیز و سرد، آرامآرام روی لبهایش جا خوش کرد. چشمانش در تاریکی برقی خطرناک زدند؛ حس میکرد مهرهها چیده شدهاند و وقتِ شروعِ یک بازی جدید و نفسگیر فرا رسیده است.
لطفا صبر کنید...

مامان عسل
1چه جمله زیبایی گفت شاهرخ.. دنیا به آدمای ضعیف هیچ پناهی نمی دهد امان از دست روزگار نامناسب🥺