پارت سوم :

شاهرخ با نگاهی داغ، سنگین و خمار به دخترانی خیره شده بود که با تن‌های کشیده، پوستی برنزه و حرکاتی پر از دلبری، تنِ خود را با ریتم تند و کوبنده‌ی موسیقی هماهنگ کرده بودند و دور میله‌های براق استیج می‌چرخیدند.
فضای گرمازده و پر از دود بار، با شکستِ نورهای لیزریِ قرمز و آبی رنگ می‌گرفت و روی چهره‌های غرق در هیجان تماشاگران سایه می‌انداخت. بوی درهم‌آمیخته‌ی عطر‌های شیرین و تند زنانه با بوی سنگین نوشیدنی‌های گران‌قیمت الکلی و توتون، هوای سالن را غلیظ و سنگین کرده بود. تمام این آشوبِ حسی و کرختی، در این لحظات او را به وجد می‌آورد؛ لذتی بی‌قید و یک‌شبه که قرار بود حکم آخرین تصویر و واپسین خاطره‌اش را در این شهرِ بی‌رحم داشته باشد. بعد از امشب، همه‌چیز تمام می‌شد و او باید به سرزمینی برمی‌گشت که زمانی تمام کودکی و غرورش در آن ریشه دوانده بود.
استفان، که کنار کانتر بار نشسته بود، چند بار محکم روی شانه‌ی پهن و عضلانی او کوبید و برای آن‌که صدایش از پسِ فریادِ دیوانه‌وار باندها به گوش شاهرخ برسد، بلند داد زد:
- هی پسر! چشمت اون دخترِ برنزه‌ی بور رو گرفته؟ از دستش نده، ولی حواست باشه که قیمتش خیلی بالاست لعنتی!
شاهرخ تنها پوزخند کجی زد و بی‌تفاوت نگاهش را از دخترهای روی استیج گرفت. آخرین جرعه‌ی ته لیوان را بالا داد، تلخی تند آن گلویش را سوزاند و با لذت چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست.
استفان که بطری در دستش می‌لرزید، با خنده سعی کرد بیشتر وسوسه‌اش کند:
- چرا معطلی؟ چرا نمی‌ری جلو و مخ یکی از این پرنسس‌های لعنتی رو نمی‌زنی؟ امشب شبِ توئه!
شاهرخ سرش را به آرامی چرخاند. سرش کمی سبک شده بود و کرختیِ خوشایندی از نوشیدنی الکلی در شقیقه‌هایش می‌پیچید؛ حتی این حس گیجی و رخوت را هم بعد از آن‌همه فشار ترجیح می‌داد. با صدایی بم، خش‌دار و دورگه پاسخ داد:
- من همین دیشب یه مبارزه‌ی سنگین و مرگبار توی رینگ داشتم... تک‌تک عضلاتم درد می‌کنه، دیگه جونی برای مخ‌زدن و لاو ترکوندن ندارم پسر.
استفان از رک‌گویی او خوشش آمد، سرش را عقب انداخت و قهقهه‌ی بلندی سر داد. سپس همراه با ضرباهنگ موزیک سر تکان داد و بی‌خیال از رفیقِ مرموز و عجیبش، چشمکی به دختر جذابی زد که با لبخندی شیطنت‌آمیز کنارشان ایستاده بود و لوندی می‌کرد.
شاهرخ در دل آرزو می‌کرد کاش او هم می‌توانست مانند استفان، تمام بار گذشته را زمین بگذارد، به آینده فکر نکند، دنیا را به هیچ بگیرد و فقط در لذتِ لحظه غرق شود؛ اما خاطرات تاریک و کینه‌های کهنه‌ی گذشته‌اش مثل زنجیری دور گلویش پیچیده بودند و رهایش نمی‌کردند.
با حرصی فروخورده، گِلاس دیگری از روی کانتر برداشت و آن را یک‌ضرب تا قطره‌ی آخر سر کشید. باید از باقی‌مانده‌ی این شب تاریک نهایت استفاده را می‌برد و سرش را گرم می‌کرد، چون خوب می‌دانست از فردا صبح، قرار بود سرنوشت او و خیلی‌های دیگر برای همیشه زیرورو شود.
استفان آن‌چنان غرق صحبت و خندیدن با دخترک کنارش شده بود که حتی متوجه نشد شاهرخ چه زمانی صندلی‌اش را ترک کرد و از او دور شد. شاهرخ با قدم‌هایی کمی نامتعادل به سمت میانه‌ی پیست رقص رفت. نگاه نیمه‌باز، سرد و خمارش روی هیکل‌های پیچ‌وتاب‌خورده‌ی دخترها و پسرهای مست چرخید. بی‌هیچ مقصدی از میان جمعیت متراکم عبور می‌کرد و گاهی تنه‌اش با دیگران برخورد می‌کرد، بی‌آنکه حتی نگاهشان کند. خودش هم نمی‌دانست چرا به قلب این شلوغی پناه آورده است؛ شاید فقط به این امید که در میان هیاهو و فریاد دیگران، صدای افکارِ مغزش برای چند دقیقه خاموش شود.
ناگهان دختری خودش را به بدن او چسباند. دست‌های ظریف و سرد دختر روی برجستگی عضلات ورزیده‌ی بازوی شاهرخ نشست. شاهرخ بی‌درنگ استقبال کرد؛ دستش را دور کمر باریک دختر حلقه کرد و او را با خشونت و عطشی خاص به سمت سینه‌ی ستبر خود کشید.
اما در یک ثانیه، نگاهش روی سر دختر قفل شد...
موهای مشکی، براق، بلند و فرفریِ دخترکِ ناشناس در نور کم‌رمق پیست به رقص درآمده بود.
ناگهان همه‌چیز متوقف شد. صدای بیسِ سرسام‌آور آهنگ در گوشش به وزوزی مبهم تبدیل شد و تیر کشیدنِ شدیدی درست در کاسه‌ی سرش پیچید! تصویری از اعماق گذشته با شتاب به ذهنش هجوم آورد.
نفسش در سینه قفل شد. شوک آن‌چنان سهمگین بود که بی‌اختیار و بی‌رحمانه دستش را لای موهای فرفری دختر پیچید و سرش را به سمت بالا و عقب کشید تا چهره‌اش را زیر نور مستقیم ببیند.
دخترک غریبه که از شدت مستی گیج بود، از کشیده‌شدن موهایش آخی گفت، اما با همان نگاه خمار و نیمه‌هوش خندید و با اشتیاق به چشمان روشن، خشمگین و میخکوب‌کننده‌ی مرد دیوانه‌ی روبه‌رویش خیره ماند.
زبانش را روی لب‌های خیسش کشید و سعی کرد تنش را بیشتر به او نزدیک کند؛ اما شاهرخ که با دیدن چهره‌ی غریبه‌ی او دچار وحشت و کلافگی عجیبی شده بود، با خشم و عصبانیت دست‌هایش را روی شانه‌های دختر گذاشت، او را با شدت به عقب هل داد و خودش با قدم‌هایی لرزان و آشفته عقب‌عقب رفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!