دوست داشتی؟
رمان راند آخر از عاطفه کشیر، رمان عاشقانه همخونه ای ، کاور اصلی رمان

رمان راند آخر

  • زبان فارسی
  • 13.2K 👁
  • 64 ❤️
  • 167 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در میان هیاهوی بازگشت «شاهرخ ارجمند» به خانه‌ی اجدادی، رازی هولناک پنهان است. خانواده‌اش او را مهندسی نجیب و از فرنگ برگشته می‌پندارند، اما شاهرخ همان «آنیبوس» است؛ قهرمانِ سنگدل مبارزات زیرزمینی آمریکایی‌ با کینه‌ای عمیق بازگشته تا از سال‌های طردشدگی‌اش انتقام بگیرد. اما درست در لحظه‌ای که او قصد دارد نقشه خود را عملی کند، خواهرزاده‌اش... دختر خوانده آن عمارت‌‌‌... با کنجکاوی به حریمِ ممنوعه‌ی او نفوذ می‌کند. این رویاروییِ ناخواسته، به جای فاصله گرفتن، آن‌ها را در گردابی از یک کشش ممنوعه و ویرانگر گرفتار می‌کند. میانِ سردیِ کینه‌ی شاهرخ و عطشِ حقیقتِ این دختر، مرزهای اخلاقی در هم می‌شکند. آیا این بازیِ وسوسه‌انگیز، نقابِ شاهرخ را برمی‌دارد یا هر دو را در کامِ شعله‌های این عشقِ خطرناک می‌سوزاند؟

پارت اول

"به نام خدا"
رینگ، ساکت شده بود... بعد از یک مبارزه سخت... شاهرخ، نفس در سینه اش حبس شده بود... با چشم های بسته به سکوتی که در فضا حاکم بود گوش داد.
سکوتی که بعد از فریادها و ضربه‌ها می‌افتاد، از خودِ مشت‌ها هم سنگین‌تر بود.
شاهرخ کمی بعد نفس‌زنان ایستاد و نگاهش را روی حریفِ نقش‌بر زمین‌شده‌اش نگه داشت؛ حریفی که حالا دیگر فقط سایه‌ای از یک مبارز بود. خون از گوشه‌ی لبش پایین می‌ریخت و بدنش زیر فشار درد به خود می‌پیچید.
باز هم برد.
باز هم همانی که همیشه بود: پیروزی.
دست‌های شاهرخ، محکم و بی‌لرزش روی بندهای رینگ بود و ماسکِ تیره، نیمه‌خیس از عرق، صورتش را از نگاه‌ها پنهان می‌کرد. صدای سوت داور که بلند شد، نفسش را آهسته بیرون داد.
این آخرین مبارزه‌ی فصل بود. آخرین ضربه. آخرین برد.
و حالا... قهرمان فینال بود.
داور بازوی او را بالا برد و هم‌زمان صدای هلهله و فریادِ مردها، سالن را پر کرد.
- آنیبوس... آنیبوس...
شاهرخ با همان غروری که همیشه در استخوان‌هایش جا خوش کرده بود، دست دیگرش را هم بالا برد.
تماشاگرها نامش را فریاد می‌زدند.
مربی‌اش از پایینِ رینگ با آن صدای خش‌دار و خسته‌اش چیزی گفت که در همهمه‌ی جمعیت گم شد، اما شاهرخ فقط سر تکان داد.
کمربندِ طلایی، همان‌طور که شایسته‌اش بود، دور کمرش بسته شد.
وزنِ آن چیز زیادی نبود، اما برای شاهرخ، از هر پاداشی سنگین‌تر و باارزش‌تر بود.
دو نفر بالا آمدند و حریف بی‌هوش را از زمین بلند کردند.
شاهرخ نگاهش را دنبالشان فرستاد، بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ پوزخندی که پشت ماسک پنهان ماند.
او هیچ‌وقت بازنده نبود.
سال‌ها بود که در رینگ، فقط یک نام می‌درخشید: خودش.
به محض آن که طناب‌ها را کنار زد و از رینگ پایین پرید، صدای تشویق‌ها هنوز پشت سرش می‌پیچید.
مربی‌اش جلو آمد، شانه‌اش را محکم فشرد و با افتخار گفت:
- کارِت عالی بود، پسر.
شاهرخ چیزی نگفت. فقط نگاهش را از جمعیت گرفت و راه خروج را در پیش گرفت.
پشت سرش هنوز صدای مجری‌ها می‌آمد که با هیجان از «آنیبوس» مبارز ناشناس حرف می‌زدند؛ مردی جوان‌تر از همه، اما خطرناک‌تر از هرکدامشان.
کسی که با صورتِ ماسک‌زده وارد رینگ می‌شد و همیشه، همیشه، با پیروزی بیرون می‌آمد.
***
اتاقش مثل همیشه تاریک بود.
نه تاریکیِ معمولی؛ تاریکی‌ای که انگار به دیوارها نفوذ کرده و در هوا مانده بود.
شاهرخ در را بست و صداهای بیرون یک‌باره قطع شدند. ماسک را از سرش برداشت و روی میز انداخت. دستکش‌ها را هم گوشه‌ای پرتاب کرد و بعد، با حرکتی خسته، کش و قوسی به شانه‌هایش داد.
بدنِ ورزیده‌اش پر از خراش و درد بود، اما درد برای او چیز تازه‌ای نبود.
شلوارک قرمزِ مبارزه را از تن بیرون آورد و بی‌هیچ مکثی وارد حمام کوچکِ اتاق شد.
دوش آبِ سرد را باز کرد.
آب یخ، با شدت روی شانه‌ها و موهایش ریخت و او نفس عمیقی کشید.
همین.
همین سرمای تیز، تنها چیزی بود که می‌توانست تنِ خسته‌اش را آرام کند.
چشم‌هایش را بست و برای چند ثانیه، فقط ایستاد زیر جریان آب.
فصلِ مسابقات تمام شده بود.
آخرین مبارزه‌اش را با برد پشت سر گذاشته بود.
و حالا... فقط یک فکر در ذهنش می‌چرخید:
بازگشت.
بازگشت به خانه‌ای که دوازده سال پیش با زخم و تحقیر از آن رانده شده بود.
بازگشت به خانواده‌ای که شاید هنوز هم او را همان‌طور به یاد داشتند: پسری که رفت و دیگر برنگشت.
اما این‌بار فرق می‌کرد.
این‌بار او دیگر آن پسرِ خام و زخمیِ گذشته نبود.
حالا برای خودش کسی شده بود.
حالا پول داشت، قدرت داشت، و مهم‌تر از همه... چیزی برای از دست دادن نداشت.
با این فکر، گوشه‌ی لبش بالا رفت.
بازی تازه، همین‌جا شروع می‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

نظرات رمان راند آخر

  • Jester

    در پارت 250

    اوهه جوری نوشتی که وقتی شاهرخ حرف میزد من اکت صورتشو میدیدم 👌 هوم دوست داشتم

    ۷ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    من این رمان رو دوره کرونا نوشتم الان دارم بازنویسی و منتشر می‌کنم اون زمان اکت چهره شاهرخ توی ذهن من دیمن تو خاطرات یه خون‌آشام بود

    ۶ ساعت پیش
  • Jester

    در پارت 250

    وقتی میگفت بشین یا میخندید قشنگ صورتشو میدیدم ، و این یعنی شما قلم فوق العاده ای داری . ولی میدونی چیه از دیدگاه من اصله شبیه دیمن نیست ، چهره ی خیلی خشن تری داره .. پوست برنزه .. موهای کوتاه .. هیول درشت و جای زخم روی صورتش بر اثر مبارزه

    ۳۳ دقیقه پیش
  • الناز

    در پارت 250

    ممنون عارفه جان، پارتا تک به تک عالی داره پیش میره🙏❤️

    ۱۴ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهه زیبات عزیزم

    ۷ ساعت پیش
  • الناز

    در پارت 250

    اووفف ماهور مرسی که تونستی خودتو جموجور کنی

    ۱۴ ساعت پیش
  • الناز

    در پارت 230

    واقعا نمیدونم چی به چیه ولی ماهور خیلی گناه داره شاهرخ بازیو با ماهور شروع کرده ولی ماهور اینجای ماجرا نشون میده که قدرتی نداره،حالا نمیدونم در آینده چی پیش میاد

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    شاید ماهور هم یاد بگیره که چطور بازی کنه

    ۲۴ ساعت پیش
  • الناز

    در پارت 240

    اووف ماهور بیچاره، شاهرخ چی از این بچه میخواد اخه

    دیروز
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 240

    بدم میاد از شاهرخ چیکار این بچه داری

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    دلت میاد از پسرم بدت بیاد؟

    دیروز
  • Jester

    در پارت 241

    ماهی کوچولو ✨️🐟 عاا مرتیکه ی جذاب

    ۲ روز پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 230

    بلایی سر ماهور نیاره شاهرخ 🫠

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    بستگی داره آخه😇

    ۲ روز پیش
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    در پارت 220

    نگاه ابهتو مردو 😂🤌

    ۲ روز پیش
  • Jester

    در پارت 231

    مرد منتظر چی هستی ، برو تو پیش ماهور وایسادی گوش میدی. نویسنده جون یه مکالمه ی شاهرخ و ماهورمون نشه؟

    ۳ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    به زودی...

    ۳ روز پیش
  • الناز

    در پارت 221

    نمیدونم چرا باهر سطر به سطر این داستان منم مدام استرس داشتم مث ماهور🤧

    ۴ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ماهور حق داره

    ۴ روز پیش
  • Jester

    در پارت 221

    هعی .. نمیدونم چرا داره از شاهرخ خوشم میاد 🦄🥸

    ۴ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    چون من خلقش کردم😁

    ۴ روز پیش
  • نیاز

    در پارت 60

    قلبتون مانا عزیزم.😘

    ۴ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم دورت بگردم

    ۴ روز پیش
  • Jester

    در پارت 222

    دکمه ی خاموشی. شو بزنه ❌️ سیک شو بزنه✅️

    ۴ روز پیش
  • عسل مامان

    در پارت 150

    ماهور یه اشتباهی کرد اما باید عاقلانه تصمیم بگیره حداقل با مادرش صحبت کنه تا کار به جاهای باریک نکشه

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️