خلاصه رمان راند آخر
در میان هیاهوی بازگشت «شاهرخ ارجمند» به خانهی اجدادی، رازی هولناک پنهان است. خانوادهاش او را مهندسی نجیب و از فرنگ برگشته میپندارند، اما شاهرخ همان «آنیبوس» است؛ قهرمانِ سنگدل مبارزات زیرزمینی آمریکایی با کینهای عمیق بازگشته تا از سالهای طردشدگیاش انتقام بگیرد. اما درست در لحظهای که او قصد دارد نقشه خود را عملی کند، خواهرزادهاش... دختر خوانده آن عمارت... با کنجکاوی به حریمِ ممنوعهی او نفوذ میکند. این رویاروییِ ناخواسته، به جای فاصله گرفتن، آنها را در گردابی از یک کشش ممنوعه و ویرانگر گرفتار میکند. میانِ سردیِ کینهی شاهرخ و عطشِ حقیقتِ این دختر، مرزهای اخلاقی در هم میشکند. آیا این بازیِ وسوسهانگیز، نقابِ شاهرخ را برمیدارد یا هر دو را در کامِ شعلههای این عشقِ خطرناک میسوزاند؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان راند آخر - پارت 12
«راوی» *شاهرخ* جرعهای از معجونِ نیروزای محبوبش نوشید و تلخیِ غلیظِ قهوه، مثلِ خاطراتِ دفنشده در گلویش نشست. با پوزخندِ شیطنتآمیزی به صفحهی گوشیاش خیره شد؛ نورِ نمایشگر روی صورتِ استخوانیاش میرقصید. انتظارِ این حجم از استقبال -یا شاید بهتر است بگوییم هراس- از سوی خاندانِ پرادعای «ارجمند» ر...
بروزرسانی در : ۶۰ دقیقه پیش
-
رمان راند آخر - پارت 11
میان کابوس وحشتناک گذشته و واقعیت سنگین حال معلق مانده بودم؛ نه پایم به زمین این عمارت میرسید و نه میتوانستم از آن آب سیاه بیرون بیایم. در اوج خفگی و وحشت، ناخودآگاه قدمی به عقب برداشتم که ناگهان حس کردم زیر پایم خالی شد، درست مثل پرت شدن در پرتگاهی بیپایان! اکسیژن در سینهام ته کشید. لبهای...
بروزرسانی در : ۶۰ دقیقه پیش
-
رمان راند آخر - پارت 10
این خبر مثل صاعقهای بر سر عزیز فرود آمد. شکوه، بیقراری و خشم در نگاهش شعله کشید. چادرش را بیشتر دور شانههای نحیفش پیچید و با فریادی که از تهماندهی جانش برمیآمد گفت: - دیروز رسیده؟ بیست و چهار ساعته تهرانه و منِ مادر باید حالا بفهمم؟! خب زنگ بزن بهش مسعود! زنگ بزن به اون پسر،گوشی رو بردار بگ...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 9
لبخند ملایمی زدم، دستم را لای موهای لخت و نرم قهوهایاش فرو بردم و آنها را نوازش کردم: - چون اون روزها تو اصلاً به دنیا نیومده بودی؛ هنوز توی دل مامان ترانهات جا خوش کرده بودی. دایی شاهرخ دوازده سال پیش گذاشت و رفت فرنگ... خیلی وقته نبوده. باربد بیشتر خودش را به من چسباند و پرسید: - تو خودت دید...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
برای قدردانی از همراهی شما، هر هفته 2 پارت از رمان یکشنبهها و سه شنبهها به صورت رایگان منتشر میشود. از مطالعهی آنها لذت ببرید!

مامان عسل
در پارت 20چه جمله زیبایی گفت شاهرخ.. دنیا به آدمای ضعیف هیچ پناهی نمی دهد امان از دست روزگار نامناسب🥺