دوست داشتی؟
رمان راند آخر از عاطفه کشیر، رمان عاشقانه همخونه ای ، کاور اصلی رمان

رمان راند آخر

  • زبان فارسی
  • 21.4K 👁
  • 86 ❤️
  • 615 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

در میان هیاهوی بازگشت «شاهرخ ارجمند» به خانه‌ی اجدادی، رازی هولناک پنهان است. خانواده‌اش او را مهندسی نجیب و از فرنگ برگشته می‌پندارند، اما شاهرخ همان «آنیبوس» است؛ قهرمانِ سنگدل مبارزات زیرزمینی آمریکایی‌ با کینه‌ای عمیق بازگشته تا از سال‌های طردشدگی‌اش انتقام بگیرد. اما درست در لحظه‌ای که او قصد دارد نقشه خود را عملی کند، خواهرزاده‌اش... دختر خوانده آن عمارت‌‌‌... با کنجکاوی به حریمِ ممنوعه‌ی او نفوذ می‌کند. این رویاروییِ ناخواسته، به جای فاصله گرفتن، آن‌ها را در گردابی از یک کشش ممنوعه و ویرانگر گرفتار می‌کند. میانِ سردیِ کینه‌ی شاهرخ و عطشِ حقیقتِ این دختر، مرزهای اخلاقی در هم می‌شکند. آیا این بازیِ وسوسه‌انگیز، نقابِ شاهرخ را برمی‌دارد یا هر دو را در کامِ شعله‌های این عشقِ خطرناک می‌سوزاند؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

"به نام خدا"
رینگ، ساکت شده بود... بعد از یک مبارزه سخت... شاهرخ، نفس در سینه اش حبس شده بود... با چشم های بسته به سکوتی که در فضا حاکم بود گوش داد.
سکوتی که بعد از فریادها و ضربه‌ها می‌افتاد، از خودِ مشت‌ها هم سنگین‌تر بود.
شاهرخ کمی بعد نفس‌زنان ایستاد و نگاهش را روی حریفِ نقش‌بر زمین‌شده‌اش نگه داشت؛ حریفی که حالا دیگر فقط سایه‌ای از یک مبارز بود. خون از گوشه‌ی لبش پایین می‌ریخت و بدنش زیر فشار درد به خود می‌پیچید.
باز هم برد.
باز هم همانی که همیشه بود: پیروزی.
دست‌های شاهرخ، محکم و بی‌لرزش روی بندهای رینگ بود و ماسکِ تیره، نیمه‌خیس از عرق، صورتش را از نگاه‌ها پنهان می‌کرد. صدای سوت داور که بلند شد، نفسش را آهسته بیرون داد.
این آخرین مبارزه‌ی فصل بود. آخرین ضربه. آخرین برد.
و حالا... قهرمان فینال بود.
داور بازوی او را بالا برد و هم‌زمان صدای هلهله و فریادِ مردها، سالن را پر کرد.
- آنیبوس... آنیبوس...
شاهرخ با همان غروری که همیشه در استخوان‌هایش جا خوش کرده بود، دست دیگرش را هم بالا برد.
تماشاگرها نامش را فریاد می‌زدند.
مربی‌اش از پایینِ رینگ با آن صدای خش‌دار و خسته‌اش چیزی گفت که در همهمه‌ی جمعیت گم شد، اما شاهرخ فقط سر تکان داد.
کمربندِ طلایی، همان‌طور که شایسته‌اش بود، دور کمرش بسته شد.
وزنِ آن چیز زیادی نبود، اما برای شاهرخ، از هر پاداشی سنگین‌تر و باارزش‌تر بود.
دو نفر بالا آمدند و حریف بی‌هوش را از زمین بلند کردند.
شاهرخ نگاهش را دنبالشان فرستاد، بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت؛ پوزخندی که پشت ماسک پنهان ماند.
او هیچ‌وقت بازنده نبود.
سال‌ها بود که در رینگ، فقط یک نام می‌درخشید: خودش.
به محض آن که طناب‌ها را کنار زد و از رینگ پایین پرید، صدای تشویق‌ها هنوز پشت سرش می‌پیچید.
مربی‌اش جلو آمد، شانه‌اش را محکم فشرد و با افتخار گفت:
- کارِت عالی بود، پسر.
شاهرخ چیزی نگفت. فقط نگاهش را از جمعیت گرفت و راه خروج را در پیش گرفت.
پشت سرش هنوز صدای مجری‌ها می‌آمد که با هیجان از «آنیبوس» مبارز ناشناس حرف می‌زدند؛ مردی جوان‌تر از همه، اما خطرناک‌تر از هرکدامشان.
کسی که با صورتِ ماسک‌زده وارد رینگ می‌شد و همیشه، همیشه، با پیروزی بیرون می‌آمد.
***
اتاقش مثل همیشه تاریک بود.
نه تاریکیِ معمولی؛ تاریکی‌ای که انگار به دیوارها نفوذ کرده و در هوا مانده بود.
شاهرخ در را بست و صداهای بیرون یک‌باره قطع شدند. ماسک را از سرش برداشت و روی میز انداخت. دستکش‌ها را هم گوشه‌ای پرتاب کرد و بعد، با حرکتی خسته، کش و قوسی به شانه‌هایش داد.
بدنِ ورزیده‌اش پر از خراش و درد بود، اما درد برای او چیز تازه‌ای نبود.
شلوارک قرمزِ مبارزه را از تن بیرون آورد و بی‌هیچ مکثی وارد حمام کوچکِ اتاق شد.
دوش آبِ سرد را باز کرد.
آب یخ، با شدت روی شانه‌ها و موهایش ریخت و او نفس عمیقی کشید.
همین.
همین سرمای تیز، تنها چیزی بود که می‌توانست تنِ خسته‌اش را آرام کند.
چشم‌هایش را بست و برای چند ثانیه، فقط ایستاد زیر جریان آب.
فصلِ مسابقات تمام شده بود.
آخرین مبارزه‌اش را با برد پشت سر گذاشته بود.
و حالا... فقط یک فکر در ذهنش می‌چرخید:
بازگشت.
بازگشت به خانه‌ای که دوازده سال پیش با زخم و تحقیر از آن رانده شده بود.
بازگشت به خانواده‌ای که شاید هنوز هم او را همان‌طور به یاد داشتند: پسری که رفت و دیگر برنگشت.
اما این‌بار فرق می‌کرد.
این‌بار او دیگر آن پسرِ خام و زخمیِ گذشته نبود.
حالا برای خودش کسی شده بود.
حالا پول داشت، قدرت داشت، و مهم‌تر از همه... چیزی برای از دست دادن نداشت.
با این فکر، گوشه‌ی لبش بالا رفت.
بازی تازه، همین‌جا شروع می‌شد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان راند آخر

عارفه کشیر : ۱ ساعت پیش

وای که چقدر بد شد یادم رفت ازتون تشکر کنم! 🥹❤️**ممنونم از تک تک عزیزای دلی که با کامنت هاشون بهم انرژی می دن و باعث می شن با ذوق و شوق بیشتری راند آخر رو ادامه بدم. شاید ندونین، ولی تک تک کامنت هاتون برام ارزشمنده و کلی خوشحالم می کنه و سعی می کنم به همه شون جواب بدم.**خیلی خیلی ممنونم از:**جستر **آرامش**نرگس**ماه**ماهونیا**دلوین**مارال**صدف**رزا**آواز قو/زن اردوان**زهرا**یه بغل گنده بهتون! دوستتون دارم. ❤️**مرسی که هستین و تنهام نمی ذارین. ❤️**توجه: پارت ۵۹ رو گذاشتم براتون حسابی طولانی و پر و پیمون پس نقد و کامنت یادتون نره****یا حق: نویسندا

توجه کنید : این یک رمان دو حالته است

یعنی به هر دو صورت رایگان و VIP پارتگذاری میشه و طبق روزهای پارتگذاری که در بالا گفته شده، پارت های رایگان و VIP قرار میگیره. ولی کسانی که حق اشتراک رمان رو پرداخت کردن و عضو رمان شدن، میتونن چندین پارت جلوتر رو بخونن .

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 87 رای
5 ★
62%
4 ★
32%
3 ★
3%
2 ★
0%
1 ★
2%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان راند آخر

  • آرامش

    در پارت 330

    آنقدر از این خانواده های که دختر هارو بی ارزش میبینن ونمیزارن به آرزو هاشون برسن بدم میاد

    ۱ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    منم 🥲

    ۵۹ دقیقه پیش
  • آرامش

    در پارت 330

    ماهور جونم به نظرم آخرش همین شاهرخ تو رو به آرزو هات می رسونه 🙃🙃

    ۱ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    یه دختر واسه رسیدن به آرزوهاش الویت اول با خودشه بعد با دیگران

    ۵۹ دقیقه پیش
  • نرگس

    در پارت 330

    این عزیز صدا کلنگ گورش میاد بعد هی زر زر میکنه اعصاب برای ما نذاشته😵 💫😵 💫😠

    ۴ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 330

    چقدر بعضی آدما رو موخن درست مثل عزیز اه بمیر دیگه پیری💯🙏👌🌱🤗

    ۱۱ ساعت پیش
  • آرامش

    در پارت 320

    من به این خان بابا مشکوکم

    ۲۱ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    چرا؟

    ۱۶ ساعت پیش
  • آرامش

    0

    آخه خیلی راحت قبول کرد از روز اولم که همینجوری ساکته آدم می ترسه

    ۱۶ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱۴ ساعت پیش
  • دلوین

    در پارت 540

    هم چنان دارم شاخ درمیارم مثله اینکه عزیز جوون از حس شاهرخ خبر داره که هی میگه نامحرم نامحرم 🤣🤣✋🏻 اخه پیر زن نامحرم کیه تو خونت ایش رو مخمه🤧😂

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    فقط به دخترم گیر می‌ده🥲

    ۱۶ ساعت پیش
  • نرگس

    در پارت 320

    من فکر میکنم خان بابا یه دلیلی داشت که اجازه داد شاهرخ باشگاه بزنه 🤔

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    شاید...

    ۱۶ ساعت پیش
  • Jester 🃏

    در پارت 580

    عروسک ؟ میکشمت شاهرخ 🤡🔪

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    اگه ادامه شو بفهمی چی پس🤣

    ۲ روز پیش
  • Jester

    در پارت 580

    باهاش رابطه داشته باشه ، حاملش کنه ، ببوستش ، بهش دست بزنه ، عاا میکشمش،خرخرشو میجوم🔪🤡😊

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    پس یه جورایی خودتو آماده کن

    دیروز
  • رزا

    در پارت 320

    وای خدا این شاهرخ کار و زندگی نداره زوم کرده رو ماهور بی نوا مردک گنده برو رد کارت دیگه ممنون عارفه جان یعنی عالی عالی ولی خودمونی ما این شاهرخ خیلی رو مخه 🤗

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم گلم😂😘

    دیروز
  • صدف

    در پارت 580

    این پارت هم خیلی قشنگ بود؛ مرسی عارفه جان♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    قربونت برم صدف مهربونم

    ۲ روز پیش
  • مارال

    در پارت 580

    ممنونم عزیزم عالی بود مثل همیشه

    ۲ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    مرسی گلم

    ۲ روز پیش
  • Jester

    در پارت 580

    فک کن سارا زن شاهرخ بشه🤣 عروس ارجمند ها . واه واه چی بشه

    ۲ روز پیش
  • 🦢آواز قو🦢(زن اردوان،مهراب)

    در پارت 580

    بدم میاد از سارا بابا گورتو گم کن دختره …. اه

    ۲ روز پیش
  • ماهونیا

    در پارت 580

    عالی فوق العاده مرسیی از پارت هدیه

    ۲ روز پیش
  • ماهونیا

    در پارت 571

    بی نظیر بود دست نویسنده درد نکنه خسته نباشی تروخدا لطفا پارت هدیه بزارین

    ۳ روز پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ممنونم چشم

    ۳ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️