لیست کلیه پارتهای رمان راند آخر : پارت های 21 تا 33
تعداد کل پارت های منتشر شده : 33
-
رمان راند آخر - پارت 21
حالا باید چه میکرد؟ حرفی برای گفتن نداشت؛ نقشهها داشت، اما کلامی برای دلتنگی و چاپلوسی؟ هرگز! پدرش اما شتابزده جای او زبان باز کرد؛ حرفی که تلخیاش روی اعصاب شاهرخ خط انداخت: - خانبابا ببین کی اومده... شیرمردمون اومده دستبوسی! ببین چه شاخ و شمشادی شده واسه خودش. محمدرضا با غرور خندید، ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 22
*** خیره به جای انگشتانش روی پوستم، کنار عزیز روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم. ذهنم گویی میان لایهای ضخیم از مهِ خاکستری گم شده بود؛ نه گذر زمان را میفهمیدم و نه روالِ اتفاقات اطرافم را. مغزم بهجای درک واقعیت، مدام روی آن چند دقیقهی کشندهای قفل میکرد که درست کنار «او» ایستاده بودم؛ دقیقههای...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 23
خانبابا چرا چیزی نمیگفت؟ منتظر چه بود؟ من هم نتوانستم کلمهای به زبان بیاورم. اصلاً مگر این پرسش عجیب و بیپروا پاسخی هم داشت؟... من بهخاطر او اینجا بودم؟! قطعاً نه. من به اجبار در این جمع نشسته بودم، به اکراه سکوت کرده بودم و تنها چارهام این بود که دندان روی جگر بگذارم تا این ساعتهای کشند...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 24
- مامان، چرا هیچکس منو درک نمیکنه؟ تو درکم کن... من شبها خواب ندارم. توی این عمارت حالم بده. حتی یه بار هم به حیاط پشتی نرفتم، چون نمیخواستم چشمم به اون استخر بیفته. به باغ هم نرفتم تا اون اتفاق یادم نیاد، اما... اما از کابوسهام چطور فرار کنم؟ اگر بریم خونهمون، حالم خوب میشه. دیگه کابوس نم...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 25
کامبیز درست مثل باتلاقی بود که لحظهبهلحظه مرا میبلعید و بیشتر درگیرم میکرد. هرچه دستوپا میزدم بیفایده بود و بیشتر در گلولای فرو میرفتم! احساس میکردم هیچ راهی برای خلاص شدن از دست او ندارم. نفهمیده بودم چطور یک دوستیِ سرگرمکننده در فضای مجازی، به یک مخمصه و دردسر واقعی برای من تبدیل شد...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 26
رفتم و روی فرش نشستم، بدون اینکه حتی نگاهی به اطراف بیندازم. انگار اگر چشمهایم را به جایی میدوختم، تمام آنچه سعی داشتم در خودم خفه کنم، راهی برای بیرون آمدن پیدا میکرد. خیلی زود احساس خستگی به جانم افتاد؛ نه از آن خستگیهایی که تن را سنگین میکنند و پاها را از حرکت میاندازند... ذهنم خسته بود...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 27
اما سارا، بدون اینکه حتی تکانی به خودش بدهد، با صدای بلندی گفت: - دختر چه عجله داری! بشین یه دقیقه؛ رژی، ریملی، چیزی برات بزنم تا حداقل اینقدر بیروح نباشی. با حرص داخل ماشین خم شدم و به طرفش تشر زدم: - چرا داد میزنی،سارا؟ چند بار بگم من اهل این رنگ و روغنا نیستم؟ با تمسخر خندید و بهزور، می...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 28
وقتی خودخوریام را دید، لبخند محوی گوشهی لبش نشست و خواست چیزی بگوید که صدای مادرم، درست در همان لحظه، میان حرفمان افتاد. ـ اِ دخترم، اومدی؟ چه بهموقع! بهسختی برگشتم. مامان شیرین با سینیای در دست، از سمت عمارت به طرفمان میآمد؛ پارچی از شربت خنک و چند جام بلورین روی سینی، زیر نور عصرگاهی برق...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 29
راوی * شاهرخ* مغزش از درد تیر میکشید. دخترک افسار پاره کرده بود و حرفهایی میزد که نباید میزد؛ حرفهایی که حق نداشت به زبان بیاورد. اصلاً همهاش یک مشت دروغ بود. باید دروغ میبود. شاهرخ نمیخواست بشنود. نمیخواست باور کند. تمام این مدت، با همان باور سرسختانهای پیش رفته بود که خودش برگشته؛ ب...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 30
ماهور پیش از آنکه یک بار دیگر عطسه کنم، پتو را تا زیر گردنم بالا کشیدم و صورتم را بیشتر در بالش فرو بردم. بدنم هنوز از تب داغ بود، اما سرمای عجیبی از جایی عمیقتر از پوست و استخوانم بالا میآمد و تمام تنم را میلرزاند؛ انگار آن اتفاق لعنتی هنوز در وجودم ادامه داشت و آب سرد استخر، با تمام وحشتی ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 31
وقتی پیجش را فالو کردم، چند لحظهای فقط به صفحهی گوشی خیره ماندم. نمیدانستم چرا هنوز اینجا هستم. چرا باید میان آن همه صفحه و عکس و آدم غریبه، صفحهی او را باز نگه میداشتم؟ انگشتم بیاختیار روی قسمت نظرات رفت. قبل از آنکه فکر دیگری به ذهنم برسد، نوشتم: - حق با شما بود، آقای هنرمند. چند ثانیه ا...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان راند آخر - پارت 32
شاهرخ به آقاجون نگاه کرد و آرام گفت: - ممنون، اما فکر نمیکنم برای من مناسب باشه! متعجب ابرویی بالا انداختم، اما حاجعمو خیلی زود به حرف آمد: - حق با شاهرخه... به نظرم باید شرکت خودش رو راه بندازه. بابا هم حرفش را تأیید کرد، اما خانبابا هنوز ساکت بود؛ انگار منتظر بود ببیند شاهرخ چه میگوید. درست...
بروزرسانی در : ۱۸ ساعت پیش
-
رمان راند آخر - پارت 33
راوی *شاهرخ* نگاهِ مشکیرنگِ دخترک، پر از مبارزه بود؛ انگار وسط یک رینگ نامرئی ایستاده بود و بیآنکه خودش بداند، داشت مقابل حریف قَدر و حرفهایش ایستادگی میکرد. شاهرخ از دیدنش لذت میبرد. از این تضاد عجیب خوشش میآمد؛ از ظریف بودن و در عین حال محکم به نظر رسیدنِ دختری که با تمام وجود ادعا داشت ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
- 1
- 2
