راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت یک :
به نام خدا
رینگ، ساکت شده بود.
سکوتی که بعد از فریادها و ضربهها میافتاد، از خودِ مشتها هم سنگینتر بود.
شاهرخ نفسزنان ایستاده بود و نگاهش را روی حریفِ نقشبرزمینشدهاش نگه داشته بود؛ حریفی که حالا دیگر فقط سایهای از یک مبارز بود. خون از گوشهی لبش پایین میریخت و بدنش زیر فشار درد به خود میپیچید.
باز هم برد.
باز هم همانی که همیشه بود: پیروزی.
دستهای شاهرخ، محکم و بیلرزش روی بندهای رینگ بود و ماسکِ تیره، نیمهخیس از عرق، صورتش را از نگاهها پنهان میکرد. صدای سوت داور که بلند شد، نفسش را آهسته بیرون داد.
این آخرین مبارزهی فصل بود. آخرین ضربه. آخرین برد.
و حالا... قهرمان فینال بود.
داور بازوی او را بالا برد و همزمان صدای هلهله و فریادِ مردها، سالن را پر کرد.
- آنیبوس... آنیبوس...
شاهرخ با همان غروری که همیشه در استخوانهایش جا خوش کرده بود، دست دیگرش را هم بالا برد.
تماشاگرها نامش را فریاد میزدند.
مربیاش از پایینِ رینگ با آن صدای خشدار و خستهاش چیزی گفت که در همهمهی جمعیت گم شد، اما شاهرخ فقط سر تکان داد.
کمربندِ طلایی، همانطور که شایستهاش بود، دور کمرش بسته شد.
وزنِ آن چیز زیادی نبود، اما برای شاهرخ، از هر پاداشی سنگینتر و باارزشتر بود.
دو نفر بالا آمدند و حریف بیهوش را از زمین بلند کردند.
شاهرخ نگاهش را دنبالشان فرستاد، بعد گوشهی لبش بالا رفت؛ پوزخندی که پشت ماسک پنهان ماند.
او هیچوقت بازنده نبود.
سالها بود که در رینگ، فقط یک نام میدرخشید: خودش.
به محض آن که طنابها را کنار زد و از رینگ پایین پرید، صدای تشویقها هنوز پشت سرش میپیچید.
مربیاش جلو آمد، شانهاش را محکم فشرد و با افتخار گفت:
- کارِت عالی بود، پسر.
شاهرخ چیزی نگفت. فقط نگاهش را از جمعیت گرفت و راه خروج را در پیش گرفت.
پشت سرش هنوز صدای مجریها میآمد که با هیجان از «آنیبوس» مبارز ناشناس حرف میزدند؛ مردی جوانتر از همه، اما خطرناکتر از هرکدامشان.
کسی که با صورتِ ماسکزده وارد رینگ میشد و همیشه، همیشه، با پیروزی بیرون میآمد.
***
اتاقش مثل همیشه تاریک بود.
نه تاریکیِ معمولی؛ تاریکیای که انگار به دیوارها نفوذ کرده و در هوا مانده بود.
شاهرخ در را بست و صداهای بیرون یکباره قطع شدند. ماسک را از سرش برداشت و روی میز انداخت. دستکشها را هم گوشهای پرتاب کرد و بعد، با حرکتی خسته، کش و قوسی به شانههایش داد.
بدنِ ورزیدهاش پر از خراش و درد بود، اما درد برای او چیز تازهای نبود.
شلوارک قرمزِ مبارزه را از تن بیرون آورد و بیهیچ مکثی وارد حمام کوچکِ اتاق شد.
دوش آبِ سرد را باز کرد.
آب یخ، با شدت روی شانهها و موهایش ریخت و او نفس عمیقی کشید.
همین.
همین سرمای تیز، تنها چیزی بود که میتوانست تنِ خستهاش را آرام کند.
چشمهایش را بست و برای چند ثانیه، فقط ایستاد زیر جریان آب.
فصلِ مسابقات تمام شده بود.
آخرین مبارزهاش را با برد پشت سر گذاشته بود.
و حالا... فقط یک فکر در ذهنش میچرخید:
بازگشت.
بازگشت به خانهای که دوازده سال پیش با زخم و تحقیر از آن رانده شده بود.
بازگشت به خانوادهای که شاید هنوز هم او را همانطور به یاد داشتند: پسری که رفت و دیگر برنگشت.
اما اینبار فرق میکرد.
اینبار او دیگر آن پسرِ خام و زخمیِ گذشته نبود.
حالا برای خودش کسی شده بود.
حالا پول داشت، قدرت داشت، و مهمتر از همه... چیزی برای از دست دادن نداشت.
با این فکر، گوشهی لبش بالا رفت.
بازی تازه، همینجا شروع میشد.
لطفا صبر کنید...
