پارت نهم :

لبخند ملایمی زدم، دستم را لای موهای لخت و نرم قهوه‌ای‌اش فرو بردم و آنها را نوازش کردم:

- چون اون روزها تو اصلاً به دنیا نیومده بودی؛ هنوز توی دل مامان ترانه‌ات جا خوش کرده بودی. دایی شاهرخ دوازده سال پیش گذاشت و رفت فرنگ... خیلی وقته نبوده.

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!