پارت شانزده :

با بیچارگی نالیدم:
- مامان؟!
محکم‌تر بغلم کرد. صدایش پر از نگرانی شد و با دست‌هایی که آرام روی پشتم می‌کشید، گفت:
- جانِ مامان؟
لب‌هایم لرزید. بغضم را پایین فرستادم، اما راهِ گلویم را بسته بود و اجازه نمی‌داد درست حرف بزنم.
- برگردیم خونه‌مون... اینجا... هر وقت اومدیم اینجا، یه اتفاقی برامون افتاده. بیا برگردیم، مامان!
مامان شیرین آهی کشید و آرام موهایم را از روی صورتم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    1

    از کامبیز عوقم می گیره

    ۱۵ ساعت پیش
  • Jester

    2

    اوهه ، ببین بزن بزن 🤣

    ۲۲ ساعت پیش
  • Jester

    2

    کامبیز با شاهرخ ارتباطی داره ؟

    ۲۳ ساعت پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    نه ولی آشنا می‌شن...😉

    ۲۳ ساعت پیش
  • الناز🍀

    2

    یعنی چه اتفاقی افتاده که ماهور خودشو مقصر میدونه؟کامبیز عنتر

    دیروز
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    ماهور بی‌گناهِ گناهکار

    دیروز
کپی شد!