راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت نوزده :
از جا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. شهر زیرِ پایش بود، کوچک و حقیر. درست مثلِ خانوادهاش. انگشتانش را باز کرد و به هوایِ شب که از پنجره به داخل میخزید، چنگ زد. هوایِ خنکِ شب، صورتش را لمس کرد؛ حسی شبیه به آرامشِ قبل از طوفان. شاهرخ ارجمند، با تمامِ کینهای که در طولِ دوازده سال در جانش پرورانده بود، آمادهی بازگشت بود. آنها فکر میکردند او برمیگردد تا توبه کند، تا دوباره پسرِ سربهر
لطفا صبر کنید...
