پارت نوزده :

از جا بلند شد و به سمتِ پنجره رفت. شهر زیرِ پایش بود، کوچک و حقیر. درست مثلِ خانواده‌اش. انگشتانش را باز کرد و به هوایِ شب که از پنجره به داخل می‌خزید، چنگ زد. هوایِ خنکِ شب، صورتش را لمس کرد؛ حسی شبیه به آرامشِ قبل از طوفان. شاهرخ ارجمند، با تمامِ کینه‌ای که در طولِ دوازده سال در جانش پرورانده بود، آماده‌ی بازگشت بود. آن‌ها فکر می‌کردند او برمی‌گردد تا توبه کند، تا دوباره پسرِ سربه‌ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!