راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت چهارم :
شاهرخ تا جایی که میتوانست از دخترکِ مجهول فاصله گرفت. ضربانِ قلبش در سینهاش میکوبید. جسمش هنوز میانِ آن بارِ شلوغ و پر از دود بود، اما ذهنش بهیکباره به سالهای بسیار دور، به همان گذشتهی خاکخورده و فراموششده پرت شده بود.
رقصِ نور ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
