راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت دوازده :
«راوی» *شاهرخ*
جرعهای از معجونِ نیروزای محبوبش نوشید و تلخیِ غلیظِ قهوه، مثلِ خاطراتِ دفنشده در گلویش نشست. با پوزخندِ شیطنتآمیزی به صفحهی گوشیاش خیره شد؛ نورِ نمایشگر روی صورتِ استخوانیاش میرقصید. انتظارِ این حجم از استقبال -یا شاید بهتر است بگوییم هراس- از سوی خاندانِ پرادعای «ارجمند» را نداشت. تماس پشتِ تماس بود که حوالهاش میشد؛ نامهایی که سالها در لیستِ س
لطفا صبر کنید...
