پارت دوازده :

«راوی» *شاهرخ*

جرعه‌ای از معجونِ نیروزای محبوبش نوشید و تلخیِ غلیظِ قهوه، مثلِ خاطراتِ دفن‌شده در گلویش نشست. با پوزخندِ شیطنت‌آمیزی به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره شد؛ نورِ نمایشگر روی صورتِ استخوانی‌اش می‌رقصید. انتظارِ این حجم از استقبال -یا شاید بهتر است بگوییم هراس- از سوی خاندانِ پرادعای «ارجمند» را نداشت. تماس پشتِ تماس بود که حواله‌اش می‌شد؛ نام‌هایی که سال‌ها در لیستِ س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    یا خود خدا 🫠

    ۴ هفته پیش
  • مامان عسل

    0

    بر سر این شاهرخ چه بلایی آوردن که مثل گرگ شده🤔

    ۴ هفته پیش
  • عارفه کشیر | نویسنده رمان

    در ادامه می‌فهمیم

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️